با تشکر از شما خوانندگان گرامی که یک هفته بنده و توپ و کاکرو رو تو هوا تحمل کردید تا ببینید این هفته کی شوت می زنه و گل میشه، با قسمت دوم سفرنامه در خدمت شما هستیم.
بالای کوه، در حالی که پگاه بر اثر فشار ناشی از صعود همزمان با هل دادن من پاهاش داشت می لرزید و دیگه رمق براش نمونده بود، اعلام کردن که دیر شده و با وانت برمیگردیم پایین. پنجاه و یه نفر، در معیت تعدادی کوله، پشت یه وانت. در اینجا لازم به ذکر می دونم که اولا، سوار کردن ملت پشت وانت، از نظر قوانین راهنمایی رانندگی غیرقانونیه. چه یک نفر، چه پنجاه و یک نفر. دوما، پشت وانت نهایتا بیست تا گوسفند جا میشه، نه پنجاه و یک نفر.
قسم می خورم که مقاومت کردم و نخواستم سوار شم. و پگاه شهادت میده که منو به زور سوار کردن و وقتی ما سوار شدیم، ده نفر تصمیم داشتن پیاده بیان. وقتی نهایتا اون ده نفر هم سوار شدن، من یه پام کف وانت بود، سمت لبه وانت بودم و کمر به بالام به هیچ جا وصل نبود، یه کوله عظیم پشت سرم کف زمین بود که عملا امکان انداختن وزنم روی نفر عقبی رو منتفی می کرد، و آرنج یکی از پسر ها که خدا می دونه چی رو دو دستی نگه داشته بود، وسط جناغ سینه م بود. از اون طرف پگاه سه کنج دیواره و در وانت بود، در همون شرایط، و منو از پسِ گردن گرفته بود که نیفتم. خودش به چی بند بود؟ به هیچی. رهبر تور دستشو دراز کرده بود حمایل کرده بود بین پگاه و فضای آزاد پشتش، و با توجه به اینکه یه نفر بینشون ایستاده بود، هیچ گونه تضمینی نمیشد داد که میتونه نیروی کافی وارد کنه برای نگه داشتنش.
حالا من نمیدونم وانتیه میخواست جیغ ما رو دراره یا توجیه نبود یا چی، ولی با سرعت پنجاه-شصت-هفتاد تا راه افتاد و همه به جهت های گوناگون پرتاب شدن. شاید برای یه عده بامزه یا خنده داره که در حال حرکت از پشت وانت پرت شن بیرون، ولی برای من نیست. من عملا به هیچی وصل نبودم به جز دست رفیقم که منو از ته دره به دندون کشیده بود بالا و خودش جون نداشت هیچ، به هیچ جا هم بند نبود. بسیار سعی کردم اشک بریزم و ادای غش و صعف درارم تا مدیر تور که تو صورت من ایستاده بود بترسه من بمیرم و بندازنم پایین، لکن افاقه نکرد. لذا، چند متر جلوتر که طرف زد رو ترمز که یه عده دیگه رم بچپونه بین ما، من پریدم بیرون.
حالا در اینجا راویان دو دسته میشن: از زاویه دید من، من پریدم پایین، و یکی از رهبران تور پشت من پرید پایین که عه تو چرا پیاده شدی؟ من بسیار محترمانه عرض کردم که شرمنده بزرگوار، من ترجیح میدم دیر برسم پایین، ولی زنده برسم پایین. ایشون عرض کرد که عه خب اگه می ترسی بیا برو جلو بشین. بنده عرض کردم که خیر، شما میخوای یکی دیگه رو به جای من به کشتن بدی، نمیخوام آقا. من پیاده میام. ایشون گفت باو وانت امنه، و در این مرحله من منفجر شدم. با پشت دست کوبیدم به کابین وانت و جیغ زدم این امنه؟! این امنه؟! فیزیک خوندی؟! این امنه؟! سپس در حالی که رهبر تور ماتش برده بود که «فیزیک خوندی چه ربطی داشت؟» من راه افتادم که برم. پگاه هم در حالی که داد میزد «اون دوربین کیه دستت؟ بیا لااقل پسش بده به صاحبش!» دنبالم راه افتاد و رهبر گرامی هم در حالی که عذرخواهی می کرد که بابا ببخشید حالا خودتو ناراحت نکن دنبالمون می دوید.
از زاویه دید پگاه، من پریدم پایین، دیالوگ بولد شده بالا رو داد زدم، دوربین رو پرت کردم سمت آقای رهبر، و در حالی که جیغ می زدم من یه پام رو زمین بود، دور شدم و پگاه در حالی که آقای رهبر رو بین من و خودش حمایل کرده بود که ترکش هام بهش نخوره، دنبال من راه افتاد. لکن مشخصه که زاویه دید من بسیار معتبر تره.
وانت هم پشت سر ما گازی داد و در حالی که ملت جیغ زنان و خوشحال مشغول سلفی گرفتن بودن، دور شد. هی در طول مسیر پگاه سر صحبت رو با آقای مسئول تور باز می کرد و هی آقای مسئول تور در مورد درختان موجود در مسیر توضیح می داد، لکن من همچون برج زهرمار جلوتر از این دو می رفتم و خشم از وجودم شعله می کشید. بابا آخه گرامی، دیر شده که شده. سر یکی از پیچ های اون جاده اگه یارو یه کم تیز بپیچه نصف حضار پرت میشن پایین. اصلا دو دسته می کردی ملت رو. دو سری میفرستادی. یعنی واقعا هیچ راه حل بهتری به ذهن هیچکس نمیرسید؟ انصافا؟ خدایی؟ وجدانا؟
علی ای حال ما در طی مسیر به یک خانواده از اعضای تور برخوردیم که بی خبر از همه جا جلوتر از ما پیاده راه افتاده بودن و بندگان خدا بسیار هم پروانه ای و آروم حرکت می کردن. به گونه ای که اگه من پایکوبان از کنارشون رد نمیشدم و اون دو تا همراهم دنبالم نمی دویدن، این عزیزان عمرا تحریک می شدن تند تر حرکت کنن و تا دو ساعت دیگه هم به اتوبوس نمی رسیدن:))
تنها مزیت این پیاده روی این بود که ما در طی مسیر خشک شدیم. اشاره کردم که هی گفته بودن سرده و یخ میزنید و اینا؟ آفتاب بود آقا. چه آفتابی. مانتو به تن آدم می چسبید. خود این بزرگواری که دنبال ما حرکت می کرد آستین حلقه ای تنش بود. :))
شاید تصور کنید که بعدش اتوبوس راه افتاد و ما رو رسوند ماسال و ما رفتیم ستاره تماشا کردیم تا شب و خوابیدیم تا صبح فردا. لکن زهی خیال باطل. وسط جاده، در حالی که همسفرمان مشغول رقص بودن و من مشغول بافتن موهای خیس پگاه، پلیس نگهمون داشت. دو تئوری اینجا محتمله: الف-بچه ها رو در حال رقص دیده بودن. ب-یکی راپورت وانت رو داده بود. جفتش رو به عنوان دلیل توقف ذکر کردن و هیچکس نمیدونه کدوم صحیحه. :دی آقایون پریدن پایین که ببینن چرا آخه اینجوری شد، و یکیشون که برگشت بالا هر دو تئوری رو مطرح کرد. در اینجا ما کشف جالبی کردیم: تور، مجوز نداشت. :| آقای پلیس اومد تو، یه نگاه به ما کرد، یه نگاه به مدیر تور، و در حالی که میگفت «اینجوری تور میاری توقع داری چی بشه؟» پیاده شد. آقای راهنمای تور دوم پرید بالا و گفت چند نفر با هم فامیلن؟ اگه زیاد باشیم میگیم تور فامیلیه ولمون می کنن. در پاسخ، ما همه به هم نگاه کردیم، و خب تقریبا هیچکس با هیچکس فامیل نبود. یه خانواده داشتیم، یه جفت تازه نامزد، یه خواهر و برادر و تعداد زیادی جوان مجرد بی کس. :)) یه عده از پسرا معتقد بودن هر کی قصد ازدواج داره الان وقتشه، دوست عزیزی تز داد همینطوری یه عده رو خواهر برادر اعلام کنیم و اگه سوالی چیزی ازتون پرسیدن که مطمئن شن و جوابشو بلد نبودید تشنج کنید :))، در ادامه این پیشنهاد مطرح شد که پرده ها رو بکشیم اگه خواستن با اسنایپر بزننمون نتونن ردمونو بزنن و نهایتا هیچ پیشنهاد عملی ای ارائه نشد:)) از اون طرف اقای پلیس دو تا سنگ آورده بود نشون آقایون داده بود که «شما این دو تا سنگ رو با هم بذاری یه جا میتونی تضمین بدی نمیخورن به هم؟» و یکی از پسرا برگشته بود گفته بود «آیا پایه روابط انسانی واقعا اینه؟!» و پلیسه چلیده بود:)) از این طرف پگاه خیلی جدی رفته بود آیین نامه پلیس راهنمایی رانندگی رو دانلود کرده بود که بخونه ببینه پلیسه حق داشته ما رو نگه داره یا نه :| دیگه بالاخره با تو بمیری من بمیرم و سبیل گرو گذاشتن، پلیسه که معتقد بود ما باید برگردیم و عمرا بذاره از این مسیر بریم و دامان پاک و مطهر گیلان رو به لوث وجودمون بیالاییم، رها کرد و ما دوباره حرکت کردیم. بین راه فقط یه دور وایسادیم هندونه بخوریم و سریع همونم جمع کردیم تا برسیم به محل اقامتمون، که مجموعه ای از کلبه ها بود روی تپه ای.
همچنان ادامه دارد!
برچسب: اولَسبِلنگاه,
نویسنده: پرهام پاکدل