خرید بک لینک

خدمت شما عارضم که، ما از ابتدای مرداد ماه که پس از پانزده سال درس خواندن بی وقفه، بالاخره فارغ التحصیل شدیم و به وادی تعطیلات قدم نهادیم، برنامه داشتیم با رفیق فابمون و رفیق فابش بریم سفر. از این ماجراجویی دو سه روزه ها. هی یه روز من نمیتونستم، یه روز این نمی تونست، یه روز اون ژوژمان داشت، یه روز این عروسی بود، جور نشد. تا اینکه سر انجام هفته پیش به صورت چریکی تصمیم گرفتیم بریم اولسبلنگاه.

اولسبلنگاه چیست؟

اولسبلنگاه چیز نیست خواننده عزیز. همونطور که از جمله «بریم اولسبلنگاه» مشخص بود، مکانه. ییلاقیست در ماسال، و ماسال بخشی از استان گیلان می باشد.

قضیه به این صورت جور شد که من شنبه به پگاه و رفیقش گفتم فلان گروه ایرانگردی تور گذاشته آخر هفته، شمال. میاین؟ پگاه گفت آره. رفیقش گفت نه. پس از آره ی پگاه، رییسم از من خواست آخر هفته یه پروژه مهم رو برسونم دستش، جلسه هماهنگی جشن فارغ التحصیلی مون افتاد دقیقا روز حرکت تور، استاد تری دی مکسمون گفت هفته بعد از سفر باید دو تا تکلیف گنده بزنید و هرکس نزنه نمیذارم بیاد، و از آموزش دانشکده زنگ زدن گفتن هفته دیگه باید بیای امتحان مهندسی نرم دو بدی. اما ما که از اول تابستون مدام برنامه هامون کنسل شده بود، رو به تمام این اتفاقات ناخونده یک «برو تا زیر پات علف سبز شه» حواله کردیم و کمر همت بستیم که این سفر کذایی رو بریم. کائنات هم رو به ما یه «باش تا حالیت کنم» حواله کرد که جاش تا الان درد می کنه.

چطور؟ عرض می کنم.

روز حرکت بنده باید میرفتم سر کار در مرکز تهران، کلاس تری دی مکس در پردیس گیشای دانشگاه تهران، و از اونجا پایانه اتوبوس مترو صادقیه به قصد حرکت به سوی سفر. بنابراین از اول کوله سفرم رو بردم سر کار که در انتهای روز با همون خودمو برسونم پایانه. از اونجا که مدام از طرف مدیر تور به ما تاکید شده بود که سرده و یخ می زنید، من یه مانتوی پاییزه تنم بود، و یه سوییشرت زمستونه و یه پالتوی ولنجک پیمایی برداشته بودم. از سویی قرار بود بریم آبشار آب بازی، و من تصورم از آب بازی یه عده کاسه به دست بود که دنبال هم می دون، در نتیجه یک عدد بارونی تمهید اندیشیده بودم برای این موقعیت. خواهیم دید که من سخت در اشتباه بودم و شروع یک سلسله اشتباه دیگه بود.

پس از پایان کلاس تری دی مکس، من و پگاه دو تا پاکت شیر و یه پاکت بادوم زمینی و یه بسته قیسی خریدیم برای توی راه. مانتوی من جیب نداشت، و گوشیم از صب تو دست و پا بود، بنابراین از خدا خواسته گوشیم رو -و گجتی که به پشتش وصله و پول هام و کارت هام توشه- انداختم تو اون کیسه خوراکیا. ما خودمونو رسوندیم به پایانه و سوار اتوبوس شدیم-نارخاتون رو هم دیدیم و به ابعاد کوچک دنیا ایمان آوردیم!-و کیسه خوراکیا رو هم گذاشتیم رو پامون. دو تا دونه قیسی خوردیم و من که خسته بودم و از صب دویده بودم اینور اونور، سرم رو تکیه دادم به شیشه که بخوابم، و ناگهان...

-گوفش دیری دیری گوفش دیری دیری آآآآآآآآه بیا وسط!

بله، بزرگواران که گویی نفری یک عدد ردبول نوش جان کرده بودن و حسابی شارژ بودن، رقص نور اتوبوس رو روشن کرده-وجدانا چرا اتوبوس باید رقص نور داشته باشه؟!- یک موزیک بندری گذاشته و شروع به رقص کرده بودن. حالا من که رییسم پشت سرم میشینه و روزی نود و هشت بار با صدای کاسکوی سرما خورده داد میزنه «عاااااغااااا!» و بقیه هم تکرار می کنن، عادت دارم به محیط های پر سر و صدا و باکمم نبود و همونجوری تو همون شرایط خوابیدم-تصاویرش هم به دست نارخاتون ثبت شده و موجوده :)) - لکن پگاه برخاست و رفت جلوی اتوبوس که از مرکز سر و صدا ها دور باشه و بتونه بخوابه.

این اولین اشتباه ما بود.

من کیسه رو گذاشتم رو صندلی پگاه که کسی نشینه جاش و منو از خواب نپرونه، و خوابم برد.

و این دومین اشتباه ما بود.

دو ساعت بعد پگاه با هول و ولا بیدارم کرد. یکی نشسته بود روی کیسه، یکی از پاکت های شیر ترکیده بود، و گوشیِ خاموشِ من که توی اون کیسه انداخته بودم روشن شده بود و داشت ویبره میزد که منو بیارید بیرون. پول هام خمیر شده بود، توی پاکت قیسی ماست تشکیل شده بود، و کارت محل کارم توی بسته ش کرال پشت میرفت. معلوم نبود چه کسی و کِی نشسته روی اون کیسه. پگاه برمیگرده که بشینه سر جاش، کیسه رو برمیداره میذاره رو پاش و به محض نشستن متوجه میشه سر تا پاش شیری شده.

دو ساعت بعدی رو خشمگنانه صرف تفکر به این مساله کردم که آیا چیز مهمی تو گوشیم داشته م یا نه. به جز شماره هام، و اس ام اس هام، چیز دیگه ای نبود که بک آپ نداشته باشه. اولش خشمگین بودم که چرا اون کسی که نشسته روی صندلی و قطع یقین به اندازه پگاه خیس شده، به روش نمیاره که گند زده به وسایل ما. اما خب، ما خیلی تلاش کرده بودیم به این سفر برسیم و حالا کاینات داشت به ما بیلاخ نشون می داد. اگه تسلیم می شدیم، پررو میشد سری بعد دیگه تا همینجا رو هم نمیذاشت بیایم. بنابراین کیسه رو انداختیم دور، گوشی من رو تیکه تیکه کردیم، خشک کردیم و انداختیم تو کوله پگاه، و تصمیم گرفتیم به رو نیاریم. حالا بماند که گوشی من هنوز از دورش داره سفیدک خارج میشه و دیگه روشن نشده و من داشتم پول جمع میکردم به یه کار مهم برسم و اصلا در شرایطی نیستم که بخوام گوشی بخرم. این یه فداکاری بزرگ بود که حال قوانین مورفی گرفته بشه و می ارزید.

اتوبوس دیگه ساکت شده بود، بنابراین من و پگاه دوباره خوابیدیم. ساعت چهار، یه بندری دیگه با صدای بلند، اعلام کرد داریم به طلوع نزدیک میشیم و بیدار شید که میخوایم بریم ساحل و طلوع نگاه کنیم.

ساحل گیسوم پیاده شدیم. پگاه رو از سر تا پا شستیم. پول ها رو پهن کردیم تو آفتاب که خشک شن، و رفتیم تو ساحل آب بازی و بعدشم صبحونه. ساحل به شکل عجیبی تمیز بود، و همسفران شدیدا با نشاطی داشتیم که هنوز-خدا رو شکر- شروع به آب بازی نکرده بودن. به جز پگاه که معتقد بود هنوز بوی شیر میده، همه چیز خوب بود. :))

بعدش مسابقه طناب کشی برگزار کردیم که با استقبال خانواده های حاضر در ساحل روبرو شد، و چندین پدر سیبیلو و عضلانی ما رو همراهی کردن و پا به پای تیم برنده دور افتخار زدن و جیغ شادی کشیدن. در اونجا بود که من پی بردم پگاه همه چی رو مهندسی می کنه. درواقع، زمانی که نشست با حوصله دونه دونه اعضای تیم ما رو یکی در میون چپ و راست طناب چید تا بتونن با آزادی عمل بیشتری بکشن. و خب تیم مقابل با جذب چندین بازیکن تنومند اثبات کرد مهندسی رو بذا در کوزه آبشو بخور، f=ma رو بچسب. :))

در این مرحله من و پگاه متوجه شدیم که کفش مناسب برای ساحل نوردی نداشتیم و بعدش که میخواستیم بریم آبشار، حکما بدبخت خواهیم شد. من که کتونی آل استار پام بود و خیلی با روحیه قصد داشتم با همون برم تو آب! بنابراین یک جفت دمپایی لا انگشتی ابتیاع نمودیم برای مرحله آبشار.

این سومین و مهلک ترین اشتباه ما بود.

اتوبوس جایی نزدیک آبشار نگه داشت، چون جاده خیلی باریک بود. و ما یکی دو کیلومتر پیاده رفتیم تا به نزدیک آبشار برسیم. این مرحله، قسمت مورد علاقه من بود، جایی که عیار من و پگاه به عنوان دانشجوی دانشگاه بهشتی، با بقیه-که عمدتا دانشجوی تهران و شریف و دیگر دانشگاه های تخت مملکت بودن!- به خوبی مشخص شد، و ما سربالایی ها رو چونان بزکوهی می پیمودیم در حالی که بقیه به نفس نفس می افتادن. وقتی تازه رسیدیم دم آبشار، یه جا اون پایین مایین ها تو دره نشونمون دادن گفتن میریم اون پایین نهار!

لوگوی عکس رو میبینید؟ یه کم راست ترش ما بودیم! :|

پگاه، متاسفانه، کوه نورده. کفش مناسب کوه هم به همراه آورده بود. در مقابل من، از هرگونه صعود یا سقوط شدیدا وحشت دارم، در شیب های بالای چهل و پنج درجه پاهام قفل می کنه، و از اون مزخرف تر، فقط یه جفت ال استار و یه جفت دمپایی لا انگشتی کف تخت همراهم داشتم! :| بنابراین روند پایین رفتن ما از اون دره اینطوری بود که سر هر تخته سنگ من با دیدن دخترا که پسرا می گرفتن می بردنشون پایین، میگفتم «این سوسول بازیا چیه؟ خودم میرم بابا!» پگاه هم میگفت باشه پس دنبالم بیا و عین جت میرفت پایین. بعد من یه قدم به پایین میذاشتم، می چلیدم، جیغ میزدم «پگااااه!» و پگاه چونان جت برمیگشت بالا، منو از اون تخته سنگ رد می کرد، و دوباره میرفت پایین. :))

به هر فلاکت و جون کندنی بود پگاه موفق شد منو سالم برسونه پایین و لب ساحل. یه صخره خوش دست پیدا کردیم روش سکنی گزیدیم و بساط نهارمونو گستردیم. بعد از نهار اعلام کردن که پاشین بریم تو ...ام...کاسه آبشار؟ آب بازی.

متوجهید دوستان؟ من برای کاسه و آب پاشیدن خودمو آماده کرده بودم. ملت داشتن میرفتن زیر آبشار دوش بگیرن! اما آیا ما نشستیم رو صخره خوش دست و گفتیم نمیایم؟ نخیر. دمپایی لا انگشتی رو کشیدیم به پا و راه افتادیم تو آب یخ. آب یخ. آب به واقع یخ. کف رودخونه، همونطور که طبیعیه، سنگ های صیقلی و لیزی داشت. پگاه که کفشاش از رو و جلو بسته بود، همچنان عین جت به پیش می رفت، و من در حالی که با توسل به قدرت انگشت شصت پام و کناریش-سبابه پا؟ :))- دمپایی رو سر جاش نگه داشته بودم پشتش کرال می زدم :))

زیر آبشار صحنه ترسناکی بود. آب سرد از بالا روی ملت میریخت، ملت از پایین رو هم آب میریختن، هر از گاهی یکی با سر میرفت زیر آب و کیلومتر ها اونور تر در میومد، یکی جیغ میزد دمپاییم و در جهت آب شنا می کرد تا به لنگه دمپایی نگون سارش برسه، و تو این شرایط ما وارد اون کاسه زیر آبشار شدیم. وسط راه، نارخاتون جلوی راهمون سبز شد و سلام کرد. ما هم دوستانه سلام کردیم. و نارخاتون دوستانه گفت یا خودمون با پای خودمون میریم زیر آبشار، یا -در این مرحله یکی از دوستای نارخاتون چونان لئو د پروفشنال شنا کنان از سمت چپ کادر وارد میشه و نگاه خفنی به ما می کنه- می کننمون زیر آب. و در مرحله بعد، من دهنمو باز می کنم که بگم « نه قربونت ما خودمون میریم»، و پام به دلایل نامعلومی سر می خوره، دمپایی از توی پام در میاد، و با سر میرم زیر آب.

یاداوری می کنم، آب یخ.

به این نتیجه رسیدیم که چیزی برای از دست دادن نداریم! بنابراین دمپایی رو از پا کندیم و پابرهنه راه افتادیم دنبال ملت که بیشتر خیسشون کنیم. ملت هم متقابلا کم نذاشتن و از خجالتمون در اومدن. پس از اینکه حسابی شسته شدیم و پگاه هم دیگه عمرا بوی شیر نمی داد- :)) - راه افتادیم که برگردیم بالا. همونطور که لینک دادم، من شاید بتونم از دره برم پایین، ولی تحت هیچ شرایطی، هرگز، never, ever، از دره بر نمیگردم بالا.

مگر اینکه خب، پگاه از پشت سر مشغول هل دادنم باشه. :-"

ادامه دارد...

برچسب: اولَسبِلنگاه, نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: دوشنبه 13 شهريور 1396 ساعت: 19:12

صفحه بندی