خرید بک لینک

قبلاً یه بار گفته بودم، یه جایی توی کتاب ِ Hunger games یا "عطش مبارزه"، دختره منهدم شده. از لحاظ روانی و ذهنی منهدم شده یعنی. اصولاً شخصیت اولّای مؤنث رو ملّت میخوان بزنن، ولی من کتنیس رو خیلی دوست داشتم. حداقل به خاطر این قسمتی که توی یه وضعیت دردناک گیر افتاده بود و خودشو مجبور میکرد ادامه بده: «حالا باید شکار کُنی کتنیس. حالا باید آب بخوری کتنیس. حالا وقتشه بخوابی کتنیس.» و اگرچه روباتوار، ولی تمام کارهای لازم برای ادامهی حیاتش رو اینطوری انجام میداد.

تو زندگی همهی ما یه روزهایی هست که باید به خودمون یادآوری کنیم: «حالا باید نفس بکشی.. حالا باید از خودت محافظت کنی.. حالا باید غذا بخوری..» اگه منتظر بشینیم یکی بیاد و بهمون یادآوری کنه «حالا باید خوشحال باشی..» ، هیچوقت جون ِ سالم به در نمیبریم. متأسفانه، اوضاع هرچقدر هم خراب باشه، آخر ِ یه روز ِ افتضاح، اون روزی که احساس کردی وقتشه دنیا به پایان برسه و نمیتونه تشخیص بدی چطوری زمین هنوز داره به گردشش ادامه میده، میخوابی و دوباره خورشید طلوع میکنه. دوباره باید بیدار شی و باید به زندگیت ادامه بدی، حتی وقتی نمیدونی چرا هنوز داری زندگی میکنی. "روز ِ دوم" ِ معروف که میگن، همینه. روز دومی که تازه میفهمی نیست. تازه میبینی رفته. تازه میبینی چه چیزایی خراب شده و از اون بدتر، تو باید ادامه بدی!

فراری فرمود.

برچسب: حالا,باید,باشی,جولیک, نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: جمعه 24 شهريور 1396 ساعت: 20:44

صفحه بندی