میل و قلاب من چوب جادوی منن؛ من همه مشکلاتم رو با میل و قلاب حل می کنم.
البته نباید تصور شود که این بدین معنیست که من با میل در یک دست و قلاب در دست دیگر چونان لانگ جان سیلور میرم تو دل مشکلات، میل رو در چشم مصائب زندگی فرو کرده، با قلاب شاهرگ موانع پیشرفت خود را می زنم، و از خونِشون تغذیه می نمایم. بدین معنی هم نیست که از سر میلم سپر مدافع خارج میشه و قلابم به مثابه چتر هاگرید عمل می کنه و وین گار دیوم له ویو سا.
من وقتی غمگینم، یا سردرگمم، یا نمیدونم باید چی کار کنم، می بافم. حرفه ای هم نیستم ها، سر جمع شاید هفت هشت تا گره قلاب بلدم و دو میل از زیر. ولی با پررویی تمام میرم حسن آباد، کاموای رنگی بر می گزینم، میام خونه، دور و برم رو پر از کلاف های به هم گوریده می کنم و میشینم به بافتن. برای خودم، برای همه. بعضی وقتا انقدر طول می کشه که دریای مشکلات خشک میشه و پروژه بافتنی مرتبط باهاش میره تو کمد تا وقتی یکی بیاد بزنه پس گردنم که اینو تموم کن. بعضی وقتا انقدر دریاش دریاست که از چند نفر سفارش میگیرم، چند تا چیز با هم می بافم و تهش بازم دریای مذکور ساحل ندارد، تا چش کار می کنه تو عصریخبندان سه گیر کردیم.
این میتونه از خوشبختی های آدمی باشه. که بدونه وقتی کوکش در رفته، یا فاز و نولش نامیزونه، باید بره پیاده روی. باید غدا اختراع کنه. باید سازش رو برداره بره یه گوشه بشینه به زدن. یا یه کنجی کز کنه زیر و رو ببافه.
علی ای حال که الان دو تا شال گردن و یه اشارپ در دستور کار دارم.
برچسب:
نویسنده: پرهام پاکدل