اینکه آدم یک نفر را از دست بدهد و بداند دیگر آن نفر را نمی بیند و صدایش را نمی شنود یک درد است. اینکه ندانی برای کجای نبودنش دلتنگی کنی یک درد دیگر. آهنگ مورد علاقه اش چی بود؟ کدام پیراهنش را بیشتر از همه دوست داشت؟ وقتی حالش خوب بود چی می خورد؟ وقتی غمگین بود کجا می رفت؟ هیچی. رفته، دست ما را گذاشته لای پوست گردو. باید برایش روایت جعل کنیم؟ هر آنچه ازش به خاطر داریم را دوست بداریم؟
من یک دفتر دارم. هر چیزی که از مادر جان بهار یادم می آید تویش می نویسم. ولی هیچ چیز در مورد اینکه تفریح مورد علاقه اش چی بود، وقتی ناراحت بود چه کار می کرد، از چی خیلی می ترسید، از چی خیلی بدش می آمد، یا هر ویژگیِ شخصیِ دیگری که من را از هم کلاسی دبستانش سوا کند، ننوشته ام. نه اینکه یادم نباشد، ن-می-دا-نم.
چرا یک طوری خودتان را وقف بچه هایتان می کنید که از خودتان هیچ چیز برایشان باقی نماند؟
برچسب:
نویسنده: پرهام پاکدل