خرید بک لینک

بعد از فراغت از دانشگاهِ برِ بیابونمون، بیشتر از وسایل حمل و نقل عمومی استفاده می کنم. صبح تو اوج شلوغی قطار صادقیه، و شب تو اوج شلوغی ایستگاه شادمان، بلا استثنا هرروز شاهد آقایونی هستم که وقتی قطار وارد ایستگاه میشه و میبینن تو واگن آقایون جا نمیشن، با آرامش خاطر به سمت واگن خانم ها میان و سوار میشن. خانم ها هیچی نمیگن، بعضا ایش و وای و زیر لبی غر غر، و کمتر کسی بلند اعتراض می کنه. آقایون هم البته سر به زیر و ببخشید ما جا نشدیم اونور طور سوار نمیشن، بلکه میگن «حالا مگه چی میشه، حالا مگه می خوریمتون، سه تا ایستگاه دیگه پیاده میشیم» و دیگر بهانه های این دستی. اونقدر حق به جانب، که یک بار یک خانمی که وسط کلی آقا گیر کرده بود جلوی در قطار رو گرفت که در بسته نشه بلکم نگهبانی بیاد یه کاری بکنه، و بعد از دو سه دقیقه به معنی دقیق کلمه آقایون از واگن انداختنش بیرون. مشکلی که هست اینه که ایستگاه اول سه نفر آقا می پرن بالا، ایستگاه بعدی آقایون بیشتری به خیال اینکه «خب دیگه این واگن رو میشه غصب کرد» سوار میشن و نهایتا اگه خانم باشی باید تا آخر خط بمونی تو قطار که بتونی پیاده شی. شب ها اگه بعد از ساعت پنج شادمان باشم، لااقل باید چهارتا قطار منتظر بمونم تا بتونم وارد قطار بشم، و تو هر واگنی که من سوار نمیشم چون فکر می کنم کوله م مزاحم حضاره، لااقل ده تا آقا خودشون رو می چپونن.


طبیعتا من عصبانی میشم. و من وقتی عصبانی میشم باید یه کاری بکنم.


دفعه اولی که من اون خانمی بودم که بین سیل آقایون حق به جانب گیر کرد، تا آخر مسیر به هر آقای جدیدی که وارد شد چشم غره رفتم. دفعه دوم تو هر ایستگاه اعلام کردم اینجا واگن بانوانه نباید وارد شید، و به ازای هر ایستگاه یک نفر رو از ورود باز داشتم. دفعه سوم، پیاده شدم و شروع کردم به فیلم و عکس گرفتن و با اعتراض و وحشت و تهدید آقایون روبرو شدم و در رفتم. دفعه چهارم، من هم روش اون خانمی که انداختن بیرون رو در پیش گرفتم و راه به جایی نبردم. دفعه ششم، دیشب، بعد از ورود شیش هفت تا آفا، ایستادم جلوی در و راه رو بستم. آقایون بعدی میومدن نگاهم می کردن و میگفتن «ببخشید؟» که یعنی برو کنار پشت سرت خالیه بیایم تو. و من میگفتم «خدا ببخشه :) » که یعنی پشت سرم برای بانوان خالیه نه شما» و آقایون با چهره ای ناراضی برمیگشتن سمت واگن خودشون. جا نبود، متوجهم، خسته بودن، این رو هم متوجهم، ولی اگه منِ دخترِ ریحانه ی تنها میتونم بعد از یه روز کاری تا ساعت شیش و نیم چهارتا قطار منتظر بمونم تا سوار واگن هایی بشم که شما توش نچپیده باشید، حتما شما هم میتونید تا ساعت شیش و نیم چهارتا قطار منتظر بمونید تا سوار واگن هایی بشید که قانونا بتونید توش بچپید ( یا چپیده بشید).


حالا فکر نکنید قضیه یک طرفه ست ها، توی اتوبوس های دانشگاه دقیقا این مشکل رو به شکل برعکس داشتیم. دخترا میخواستن بشینن و جا نبود، قسمت آقایون می نشستن. بعد آقایون که سوار می شدن مجبور می شدن وایسن.


این یه مثال از اون شیطنت های حق به جانبیه که هرروز هر کدوممون مرتکب میشیم. راننده تاکسی کرایه هزار و صد تومنی رو هزار و پونصد میگیره؛ وقتی اعتراض می کنی میگه «مرغ هزار تومن گرون شده هیچ کدومتون اعتراض ندارین، کرایه من چهارصد تومن زیاد بشه صداتون میاد رو سرتون؟». دلار گرون میشه، فروشنده جنسی که سال ها پیش به قیمت اون روز خریده بوده گرون می کنه و میگه «بار بعدی رو باید گرون تر بخرم، باید پولش در بیاد، کل این راسته رو بگرد قیمت همینه اصلا». مسئول آموزش دانشگاه یه امضای ساده رو یه هفته بهت نمیده، وقتی هی بهش سر می زنی و میری رو اعصابش میگه «حالا همه تو این ساختمون دارن کارشون رو انجام میدن که تو گیر دادی به من!؟».


میدونید چی تو همه ش مشترکه؟ فکر می کنیم بقیه دارن این کار رو می کنن پس اشکالی نداره ما هم بکنیم. اون آقایونی که میان سوار واگن بانوان میشن، اگه تو هند می زیستن و نفر اولشون بعد از ورود به واگن بانوان با کیف و کفش مورد اصابت قرار گرفته و پرتاب میشد بیرون، دیگه واگن بانوان رو به چشم انتخابِ دوم و نقشه ب «اگه نتونستم سوار قطار شم» نگاه نمی کردن. اون مسئول آموزش اگه تنها کسی بود که کار رو می پیچوند و سر ماه اول توبیخ میشد، پشتش رو راست نمیکرد تو چشم دانشجوها زل بزنه بگه بقیه هم دارن کارت رو عقب میندازن و هیچکس به بند کفششم نیست، فکر نکن فقط منم. نفر اول که چراغ قرمز عابر رو رد می کنه و شروع می کنه وسط خیابون دویدن، بقیه هم دنبالش راه می افتن. یه بار امتحان کنید و خیلی حق به جانب وایسید پشت چراغ. متوجه میشید یه عده حتی کم، پشت سرتون مکث می کنن، شک می کنن که رد شن یا نه، این پا اون پا می کنن و نهایتا تصمیم میگیرن کنارتون وایسن تا چراغ سبز شه.


حقیقت عجیب و مسخره ایه که یه عده فکر می کنن چون در شرایط سختی به سر می برن، حتی شرایط سختی به اندازه منتظر موندن برای یه قطار دیگه، مجازن یه سری خط قرمز ها رو رد کنن و حقی رو برای خودشون در نظر بگیرن که مال اونا نیست. حقیقت عجیب تر و مسخره تر اینه که یه عده دیگه فکر می کنن چون یکی اون حق رو برا خودش قائل شده، به صورت خودکار این حق برای اونها هم به وجود اومده. بعد دیگه یه جریان میشه که میتونی بیا جلوش وایسا و جلوشو بگیر.


پی نوشت: اینو خونده بودین؟ برای من جالب بود.

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 11:15

صفحه بندی