من آدمِ خوشبینی نیستم. در محور افقیِ بدبینی و خوشبینی، من در منتها الیهِ منفیِ بی نهایت قرار دارم. اینو همه میدونن. حتی شما. اما من هم یکی مثل شما، همه چیزِ زندگیم دست خودم نیست. به عنوان یک ایرانی، بخش اعظم زندگیم رو هواست حتی. صبح که بیدار میشم نمیدونم ولدمورت ظهور کرده یا نه. اما من هم برای آینده م برنامه هایی میچینم. دستاورد هایی، تجربه هایی، سفرهایی، خرید هایی، چیزهایی برای آینده م مدنظر دارم. تا یه جایی، مثلا تا اینجا که کار کنم، پس انداز کنم، یا سرمایه گذاری، دست خودمه. اما اینکه اون برنامه ی برای آینده به موقع در دسترسِ من قرار بگیره و من به موقع برای دسترسی بهش واحد شرایط بشم، دست من نیست. تورم دست من نیست، اینکه مسئول آموزشِ کار راه ننداز دانشکده ما دقیقا وقتی کار من بهش گیره ترفیع میگیره میشه مسئول فارغ التحصیلیِ دانشگاه دست من نیست، اینکه هزار نفرِ قبل من چی انتخاب می کنن که بهشتی به من میفته دست من نیست حتی.
من باید زمینم رو شخم بزنم، دونه م رو بکارم، دستم رو زیر چونه بزنم و منتظر باشم که بارون بیاد. من میدونم کجا زندگی می کنم، میدونم آب و هواش چطوره، میدونم مظنه بارش سالیانه ش چقدره، بذرم رو انتخاب کرده م، تا اونجاش که با من بوده مهیا کرده م و بقیه ش یا بخت یا اقبال. بعضی وقتا بارون میاد. بعضی وقتا نه.
مرز بین امید و خوش باوری کجاست؟
برچسب:
نویسنده: پرهام پاکدل