بعضی روزا هیچی پیش نمیره. میای دانشگاه میگن مدرکتو الکی گفتیم دو هفته پیش پست کردیم، الان پست می کنیم به خدا؛ میگی کد پیگیری پستیش رو بهم بدین میگن نه حالا هنوز که پست نکردیم که، شنبه بیا قربونت. میری با فلان استاد صحبت کنی نیومده. با بیسار استاد صحبت می کنی کارت رو راه بندازه میگه باشه و تا الان که چهار ساعت گذشته هیچی به هیچی و یحتمل فراموشش شده اصن. نهار سفارش میدی یک ساعت و ده دقیقه دیر میاد. نهار میاد و قاشق چنگال همراهش نیست باید با کوله و دفتر دستک بری بوفه یه جفت چنگال بگیری با چنگال کوفت کنی. برای پگاه که قراره ساعت یک امتحان بده نهار نگه میداری و نه اس ام اس هاتو جواب میده نه زنگ زدنتو، میری در کلاس میبینی از اونجا رفته ن. از اون طرف از شرکت زنگ میزنن که سیستممون پوکیده پاشو بیا کمک کن و تو این سر دنیایی و نمیخوای خودتو هلک هلک بکشونی اونجا. سیستم گوارشیت به خاطر دیر خوردن نهار هم میریزه و نظر به اینکه تنهایی مجبوری هر نیم ساعت با یه کوله که توش سه کیلو لپ تاپه بری دستشویی. حالا تو این رفت و آمد ها چون وسطِ لبت هم چاک خورده به هر آشنایی لبخند میزنی دهنت پر خون میشه.
دیگه فقط منتظرم ملخ ها حمله کنن به تهران همه مونو زنده زنده بخورن.
برچسب:
نویسنده: پرهام پاکدل