خرید بک لینک

بچه که بودم خواهرم زیاد اذیتم می کرد. الان اگه ازش -و از هرکسی که ما رو از بچگی میشناسه- بپرسین، تکذیب میکنه و میگه من یه سری توهماتی از بچگی دارم و به اسم خاطره قالب می کنم به ملت؛ به عنوان یک قربانی خشونت های ادامه دار (!) متاسفانه تایید می کنم که معمولا خود قربانی فقط یادش می مونه چی کار باهاش کردن، نه شاهدا انقدر براشون مهمه که تو ذهنشون ثبت بشه، نه کسی که بهتون آزار رسونده.

داشتم خواهرمو می گفتم که اذیت می کرد و هیچ مدرکی هم ازش نیست. من قبل تر ها، همون بچگی تا اوایل نوجوانی، اشکم دم مشکم بود. اونقدر شور گریه کردن رو دراورده بودم که حتی وقتی والدینم میخواستن دعوام کنن، اولین جمله شون این بود که «حالا بزن زیر گریه!» برام مهم نبود که شورش در اومده. گریه م میومد، گریه می کردم. بلند بلند. زیاد زیاد. نه که بخوام توجه کسی جلب بشه و بیاد کمک، فقط چشمام میگفتن لازمه. منم میگفتم باشه.

برگردیم به خواهرم و بچگی و اذیت. ما با هم هم اتاقی بودیم. از اولش تا همین دو سال پیش. بعضی وقتا شب که همه خواب بودن، چراغا رو که خاموش می کردیم و قبل اینکه بخوابیم، خواهرم از تختش که بالای تخت من بود آویزون میشد، یه چیزی میگفت که میدونست ناراحتم می کنه، بعد می پرید بالا و انگار نه انگار چیزی شده می خوابید رو به دیوار. من می زدم زیر گریه، و خواهرم از اون بالا با خوشحالی بهم میگفت بچه ننه ام و کارم گریه کردنه. اینکه از حفظ بود من واکنشم به حرفش چیه، حالمو بد می کرد، فکر می کردم دیگه هیچوقت حق با من نیست چون همیشه گریه می کنم و همه میدونن کارم گریه کردنه. آخرای دبستان بودم شاید، یه بار وقتی این کارو کرد، از تختم پریدم بیرون، دویدم تو پذیرایی، نشستم رو دسته یکی از مبلا رو به پنجره. بلند بلند گریه نکردم. دستامو گرفتم جلو صورتم، ریز ریز اشک ریختم، بی صدا. بعد یه مدت دست یکی اومد رو شونه م. برگشتم، خواهرم بود. لحافمو آورده بود برام. صورتمو که دید لحاف رو انداخت رو مبل و رفت. گفت «فکر کردم ناراحت شدی نمیخوای برگردی. برا چی دروغکی ادای ناراحت شدن در میاری میای اینجا گریه می کنی؟»


دیگه جلوی هیچکس گریه نکردم.

دیگه به آدما نشون ندادم که ناراحتم می کنن، دیگه نشون ندادم که ناراحتم، دلم شکسته، غمم گرفته. شمشیرمو گرفتم جلوم، سپرمو گرفتم رو سرم، عربده کشون حمله کردم بهشون. براشون مهم نبود، برای هیشکی مهم نبود. هیشکی زیر بار نمیرفت، هیشکی کوتاه نمیومد، هیشکی شب قبل خواب تو تاریکی اتاقش کارای اون روزشو با خودش مرور نمی کرد و پشیمون نمیشد، چرا باید بدونن ناراحتم پس؟ چرا ضعیف بودنمو نشونشون بدم وقتی چیزیو عوض نمی کرد، وقتی همه عادت کردن که «حالا بزن زیر گریه!»؟


اما من ناراحت می شدم هنوز. دلم میشکست. غمم می گرفت. آدما بازم براشون مهم نبود. بازم حق با من نبود. تنها فرقش این بود که دیگه یه نفر دلش برام نمی سوخت.

اون یه نفر خودم بودم.

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 1:06

صفحه بندی