[آگاهنده پیش از پست: به دعوت رادیو بلاگیها و چالش من به جای تو]
من که وبلاگم رو بستهام، و شما هیچ کدومتون دسترسی ندارین که برین آرشیوم رو بخونین. ولی حتماً یادتونه که کنکور دکتری دادهبودم*، رتبه تک رقمی کسب نمودم*، و با وجود اینکه جولیک این همه خودش رو به در و دیوار زدهبود که ما رو از این حقیقت آگاه کنه که دانشگاهشون جای درس خوندن نیست، دانشگاه بهشتی رو به عنوان اولویت دومم برگزیدهبودم* . بعدش هم احتمالاً یادتونه که رفتم مصاحبه و هیچکس ازم سوال فنی و علمی نپرسید و آخرش خودم بهشون گفتم نمیخواین بدونین از کجا با این رشته آشنا شدم؟ و اونا گفتن از فرهنگستان دیگه*.
99 کلمه از 100 کلمهای که قراربود بنویسم تمومشد. ولی چون من به طویلهنویسی شهرهام، و چون این پست مرثیهای برای فصل چهارمیه که وعده دادهبودم با قبولی دکترام شروع میکنم، و حق پستی اینچنین بیشتر از 100 کلمهست، ادامه میدم.:دی
بله. خبر کوتاه بود و جانسوز: قبول نشدم. در نتیجه، فصل چهارم رو هم شروع نمیکنم.
دانشگاه بهشتی که ازم نپرسیدن از کجا با این رشته آشنا شدم و خودم بهشون گفتم، بیشترین نمره رو بهم دادن. دانشگاه تربیت مدرس که استاد مصاحبهکننده خودش بهم توصیهنامه داده بود، کمترین نمره رو. البته اون استادای دانشگاه بهشتی که بیشترین نمره رو بهم دادن، اونایی نبودن که نپرسیدن از کجا با این رشته آشنا شدی. چون دانشگاه بهشتی حتماً و قطعاً خیلی جای خوبیه، من از اونجا دو تا گرایش انتخاب کردهبودم که یکیش روانشناسیتر بود و یکیش مهندسیتر. اونی که روانشناسیتر بود همون بود که نپرسیدن از کجا آشنا شدی و قبولت نمیکنیمِ خاصی تو نگاهِ اساتیدشون بود. اون که مهندسیتر بود همونه که حسابی تحویلم گرفتن و کلی صحبت کردیم و بیشترین نمره رو بهم دادن.
هنوز تصمیم نگرفتهام که دوباره کنکور دکتری بدم یا نه. مراد هم که هنوز تصمیم نگرفته منو پیدا کنه یا نه. بنابراین چون هیچ فصل جدیدی در زندگیِ من گشوده نشده، فصل چهارم وبلاگم رو هم نمیگشایم. منو فراموش نکنین. یادتون باشه برگشتنی یعنی وقتی داشتیم برمیگشتیم، رفتنی یعنی وقتی داشتیم میرفتیم، و اومدنی یعنی وقتی داشتیم میاومدیم. هکسره رو رعایت کنین. نیمفاصله بزنین. گذاشتن به معنی قرار دادن رو با ذال بنویسین. و تو اون یکی وبلاگم منو به اسم شباهنگ صدا نزنین.
پی نوشت: به جای ستاره ها، لینک به پست های مربوطه تصور شود.[چشم غره به شیخ]
پی نوشت تر: ممنون از شیخ که من رو به این بازی دعوت نمود و دمپایی بر او که نمی توان به وبلاگش لینک داد. من از چارلی و هولدن دعوت می کنم اگه جرات دارن شرکت کنن و خودشون رو جای من بذارن. :|
برچسب:
نویسنده: پرهام پاکدل