ماشین رو تو جا پارکش تنظیم می کنم. تو هر سه تا آینه موقعیت رو می سنجم و بعد از اینکه مطمئن شدم صاف و 90 درجه پارک کرده م، خاموش می کنم و نفسم رو با صدا میدم بیرون. همیشه وقتی روی کاری تمرکز میکنم یادم میره نفس بکشم و فقط وقتی یادم میاد که یا کارم تموم شده باشه، یا همه ی اکسیژنِ موجود توی خونم. جفت پا می پرم بیرون و شلنگ تخته میرم سمت زیرپله ی دنج و نازنینم. مثل هرروز و همیشه به این فکر میکنم که شاید خوب باشه یه کم متین و خانم رفتار کنم بالاخره؛ شاید همسایه ای کسی ببینتم. و مثل هرروز و همیشه پشت بندش فکر می کنم متین و خانم بمونه برای صنم خانوم اینا، و همه شونم با هم برن به جهنم، والا!
در رو پشت سرم می بندم، تکیه میدم بهش و ولو میشم روی زمین. «آخ ننه» ی بلندی میگم و همونجا پهن میشم. تیکه تیکه لباسام رو می کنم و میندازم دور و برم. دلم دوغ میخواد. بربری داغ. قرمه سبزی. آخ که قرمه سبزی. مثل هرروز و همیشه به خودم قول میدم آخر هفته قرمه سبزی داشته باشیم، برم شرایط نونوایی زدن رو بخونم و یه آدم پایه پیدا کنم سرمایه بذاریم با هم. ته دلم میدونم وعده سرخرمن میدم به خودم. ته دلم میدونم با همین وعده های سرخرمن تا حالا نمرده م.
خودم رو قل میدم تا آشپزخونه. این کار برخلاف اونچه تو فیلمای حیات وحش میبینیم، اصلا کیف نمیده. به دو دلیل. الف، ما پاندا نیستیم و چوب زیر پامون سفت تر از چمن زیر کمر پانداست. ب، نقش اساسیِ شیب و جاذبه! دو زانو میشینم پای یخچال و پاکت سنیچ انبه رو از طبقه پایین برمیدارم. از توی فر اجاق گاز هم نون سوخاری. چرا که نیاکان ما به ما آموختند گفتار و پندار و کردار نیک داشته باشیم، یک کیسه پلاستیک پر از پلاستیک زیر سینک نگه داریم، و از فر اجاق گاز به عنوان کابینت جایزه استفاده کنیم. روی تک کاناپه ی دونفره ی آبیم ولو میشم و تغذیه م رو سق میزنم. به خودم زحمت نمیدم لیوان بردارم، چون صنم خانوم اینا و متین و خانوم همه شون با هم میرن جهنم و من از روی کاناپه م بهشون می خندم. آره.
خرچ خرچ نون سوخاری میخورم و تلگرام و توییتر و واتسپ و وبلاگ و همه جهان اینترنت رو شخم میزنم. نوتیف گوشی چشمک میزنه. اس ام اس داده «رسیدی؟ خبر بده». جواب میدم «بله، رسیدم عزیزم، امروز هم راه خونه رو گم نکردم!». شکلک زبون درازِ چشمک زن میفرسته، که نه مفهومِ «شوخیت رو گرفتم هار» به آدم منتقل می کنه نه «برررررر یخ کنی» و نه حتی «متاسفم برات، من نگرانت بودم، چقدر نفهمی!». کاش آدم ها یاد میگرفتن بیشتر از کی بورد گوشی شون استفاده کنن. دلم میخواد یه مدت گوشیم رو بندازم دور و مردم رو وادار کنم با کاغذ و قلم و کبوتر باهام ارتباط برقرار کنن و عمیقا امیدوارم انگیزه شون برای ارسال ایموجی، پس از تلاش برای کشیدنِ زبون درازِ چشمک زن با قلم و کاغذ، به طرز چشمگیری کاهش پیدا کنه. اما اینا رو بهش نمیگم. چون نمیدونم بعدش میگه «شوخیت رو گرفتم هار»، یا «متاسفم برات، من نگرانت بودم، چقدر نفهمی!». به جاش منم همون شکلک رو میفرستم. که در زمان قدیم معنیش میشد «هرچی گفتی خودتی». می پرسه «امشب به خانواده خبر میدی؟» ساعت رو چک می کنم و جواب میدم «آره، باید صبر کنی بیدار شن ولی، کله سحره هنوز». میگه «میدونم:)» و بعد تا خودِ صب منتظرم می مونه.
بازی وبلاگیِ «تصور من از آینده»، بار عامِ سرباز رامین! دعوت میشه از خورشید، دامن گلدار، و مَندس ارسنجانی!
پی نوشت: بنده قبلا یه بار سال اول یا دوم دبیرستان این بازی رو انجام دادم. اون موقع باید خودمون و پنج نفر رو تو پنج سال آینده تصور می کردیم. و پیش بینی من در مورد سه نفر از شش نفری که نوشتم درست در اومد. که مقادیری ترسناکه.
برچسب:
نویسنده: پرهام پاکدل