خرید بک لینک

اکنون که به قول سعدی به درخت گل رسیدم و دو سه ماه هم در حالتِ «دامن از کف برفته» وبلاگ رو رها کرده بودم به امان خدا، اجازه میخوام که کمی در مورد این درختِ گل (خارجه، بلاد کفر، کَنِدَع) براتون صحبت کنم و «دامنی پر کنم هدیه اصحاب را».


آیا من اولین ایرانی ای ام که آمریکای شمالی رو فتح کرد؟ آیا تنها ایرانی ساکن کِبِک هستم؟ آیا یگانه دانشجوی ارشد اینجام که استادش هزینه تحصیلش رو میده؟ آیا شرایط خاص و خفن و تکرار نشدنی ای دارم؟

خیر.

چیزهایی که در ادامه خواهم گفت، تجربیات شخصی منه. تجربه افراد دیگه ای که با شرایط مشابه اینجا اومدن یا اینجا زندگی می کنن ممکنه (قطعا) متفاوت باشه. اینها چیزاییه که به نظر من اومده، چون برای من مهم بوده و نگاهم دنبالشون چرخیده. تجربه آدم های دیگه از زندگی تو مونترآل یا زندگی دانشجویی در خارج میتونه متفاوت باشه و این به این معنی نیست که تجربه من یا اونها غلطه. بنابراین به عهده خود خواننده س که در نظر بگیره تفاوت ها می تونن ناشی از چی باشن و چه برداشتی از تجربیات متفاوتِ ملت داشته باشه.


با این مقدمه میریم که بپردازیم به دو باور عمومی در مورد بلاد کفر!


1- ایرانی ها پشت همو خالی می کنن. از ایرانی ها دوری کن! همه ایرانی ها... ما ایرانی ها همه مون...

ایرانی ها مثل هر ملیت دیگه ای، از آدم های خوب و بد تشکیل شده ن. آدم هایی که از ایران خارج شدن و تصمیم گرفتن جای دیگه ای زندگی کنن تنها توی یه چیز مشترکن: آینده شون رو توی ایران نمی دیدن. این میتونه به خاطر فشار مذهب و سنت ها باشه، میتونه دلایل سیاسی داشته باشه، میتونه به خاطر تحریم ها و محرومیت هایی باشه که ساکن ایران بودن بهشون تحمیل می کنه، میتونه به خاطر ثبات اقتصادی باشه یا هر چی. بنابراین نمیشه همه رو به یه چوب روند و گفت همه دزدن، همه تحصیل کرده ن، همه شاهنشاهی و ضد جمهوری اسلامی ان، همه لامذهبن، یا چی.


مونترآل پر از ایرانیه. و دانشگاه های مونترآل هم پر از ایرانیه. احتمال خیلی زیادی وجود داره که اولین ایرانی ای نباشین که آدم هایی که باهاشون معاشرت می کنین، دیدن. و شکایت خاصی از ملیت ما وجود نداره. ما از بقیه بهتر یا بدتر نیستیم. ما همه قله های موفقیت رو فتح نکردیم. ما تنها آدمایی نیستیم که سیگارشون رو پرت می کنن گوشه خیابون. ما تحصیل کرده ترین و پولدار ترین مهاجر ها نیستیم. ما بی فرهنگ ترین خارجی ها نیستیم. ما هم یه ملیت مثل بقیه هستیم. بله، سالها قوانین احمقانه ای رو به ما اجبار کردن که دلیلش رو نمی دونستیم، نمیخواستیم رعایت کنیم و نکردیم و این رومون مونده که میشه قوانین رو دور زد. بله، به ما یاد ندادن حریم خصوصی ملت تا کجاست و اساسا حریم خصوصی در کشور ما خیلی محدود تر از کشورهای اروپایی و آمریکاییه. اما این باعث نمیشه ایرانی ها تنها کسایی باشن که از صف بیرون میزنن، یا مردهای ایرانی تنها کسایی باشن که وقتی کنار یه خانم میشینن پاهاشون رو صد و هشتاد درجه باز می کنن. از اون طرف بهش نگاه کنید، ما اینجا مهاجریم، و نگران تصویر ملت از ملیتمون هستیم. ما میخوایم که پذیرفته شیم. ما از همه قوانین آگاه نیستیم و نمیدونیم تا کجا پامون رو روی خط قرمز های قانونی یا عرفی یه کشور جدید نذاشتیم.


ایرانی هایی اینجا بودن که به من کمک کردن. زیر بال و پرم رو گرفتن. راهنماییم کردن. باهام دوست شدن. و هیچ نفعی از قدم مثبتی که در این راه برداشتن، نبردن. آدم هایی بودن که برام تولد گرفتن، آدم هایی بودن که راهنماییم کردن از کجا خرید کنم و کی چی رو بخرم، آدم هایی بودن که برای کمک بهم پیش قدم شدن. آره، آدم های آب زیر کاه عجیب هم پیدا میشه، ولی از این آدم های آب زیر کاه عجیب همه جا پیدا میشه. تو همه ملیت ها و همه جنسیت ها. گفتم جنسیت؟


2- مرد های ایرانی هیز ترین مرد های دنیان و پدرت رو در میارن!

نه لزوما. چیز مهمی که میخوام در نظر بگیرین تفاوت فرهنگیه. در فرهنگ اینا، نگاه خیره به آدم ها، نظر دادن در مورد ظاهرشون، زل زدن به لباس بدن نماشون، چه شما زن باشین چه مرد، چه طرف مقابل زن باشه چه مرد، چیز پذیرفته شده ای نیست. درواقع رویکردشون به آدم های اطراف رو با یه «به من چه» میشه خلاصه کرد. در مقابل، ما تو کشور خودمون هیچ عرف خاصی در مورد بد بودنِ زل زدن به آدم ها نداریم. اگه مثلا نیکی کریمی رو تو خیابون ببینیم زل نمیزنیم، میگیم زشته. ولی اگه کسی با موهای صورتی جیغ و چهره ای که به اندازه امیرتتلو خالکوبی شده تو خیابون ببینیم، به خودمون حق میدیم بهش زل بزنیم. چون همه زل میزنن. چون عجیبه خب. نکته بعدی اینه که تو یه کشور مهاجر پذیر، مشاهده های عجیب خیلی کم رخ میدن. سیاهپوست؟ دورگه؟ چینی؟ هندی؟ پانک؟ شیطان پرست؟ هندو؟ مسلمان؟ دوجنسه؟ همجنسگرا؟ موقرمز؟ کک مکی؟ معلول؟ پوشیه؟ تاپ و مینی ژوپ؟ بوسه؟ بغل؟ فرنچ کیس؟ همه چی روزمره مشاهده میشه. دیگه دیدن اینکه یه نفر با گرمکن آدیداس و شلوار جین زاپ دار یه عمامه نارنجی سرش گذاشته براتون اهمیت خبری نداره، چون یارو همکلاسیتونه و یه پروژه برنامه نویسی باهاش دارین!


تنها مشکل عمده ای که من اینجا با هموطنان دارم تعریف حریم فیزیکیه. در ایران، ما حریم فیزیکی خیلی محدود تری داریم تا اینجا، که یک دایره به شعاع یک دست باز دور آدم ها حریمشون محسوب میشه. اینا طبق مشاهدات من (و گفته های بعضیاشون) توی صف خیلی گشاد گشاد وایمیستن، وقتی باهاتون حرف میزنن با فاصله ازتون قرار میگیرن، وقتی کنارتون میشینن برای دست و پاتون فضا در نظر میگیرن. ما اینطور بزرگ نشدیم. ما تو تاکسی دو نفری جلو می شستیم یه موقعی :دی ما تو صورت آدم ها ایستادن رو لزوما تقبیح نمی کنیم، موقع حرف زدن میزنیم رو دست و پای همدیگه، همدیگه رو راحت لمس می کنیم و از سلام تا خداحافظیمون لمس توش داره و اینا همه ش چیز عادی ایه تو فرهنگ ما. من به عنوان کسی که الان مذهبی نیست و قبلا بوده، هنوز تماس داشتن با جنس مذکر برام عادی نیست و این قبیل تماس ها رو هم تو ایران فقط با دخترها داشته م، اونم بسیار محدود شده، چون از لمس شدن کلا بدم میاد :دی. بنابراین الان و اینجا، مقدار خیلی زیادی در مواجهه با آقایون هموطن معذبم، چون به نظرم میرسه به نظرشون تنها چیزی که ممکنه باعث شه کسی نخواد لمس بشه اینه که طرف (یا محیط) مذهبی باشه. بنابراین وقتی کنار همکلاسی های ایرانیم میشینم احتمال زیادی وجود داره که پاشون رو انقدر دراز کنن که بهم بخوره، یهو بیان تو بغل من که از اون طرف صندلی من چیزی رو بردارن، وقتی ایستادیم و حرف میزنیم یهو بغلم کنن، من رو یهو بکشونن طرف خودشون که چیزی رو نشون بدن، و من خوشم نمیاد از این کار. اما میدونم قصدشون کرم ریختن و تخلیه نیازهای جنسی نیست، صرفا نمی دونن که آدم ها بدون اینکه مذهبشون براشون خط قرمزی کشیده باشه، ممکنه نخوان لمس بشن.



اینا قرار نبود اینقدر طولانی بشن و چیزای دیگه ای هم بود که میخواستم بهشون بپردازم. اما به نظرم بهتره که نرم بالای منبر و فعلا همینجا توقف کنم تا اگه دوست داشتین بعدا بازم از این پست ها بذارم. اگر دوست دارین، بگین دیگه چیا هست که در مورد زندگی در خارج میشه بهشون پرداخت. و اگه دوست ندارین هم بگین که ادامه ندم. هوم؟

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 16:26

صفحه بندی