خرید بک لینک

این کامنت از پست قبلی و مکالمه ای که بعدش صورت گرفت فکری به سرم انداخت (درواقع یاداوری کرد!) که به نظرم ارزشش رو داره که پستش کنم.



اول : دامن گلدار میگه گاهی شرایط و محیط باعث میشه حس کنیم اشتباه از خودمونه. این، یکی از چیزایی بود که اوایل که اومده بودم اینجا میخواستم یه پست مفصل براش برم. (حتی تو کانالم یه نیمچه پست براش رفتم که یادم بمونه، و نموند، و دارم پیر میشم، آه کجایی ای جولیوسیوس!) وقتی اومدم اینجا، یهو ارتباطم با -تقریبا- همه آدم هایی که روزانه باهاشون رابطه داشتم قطع شد. یه خرده ش به خاطر سرشلوغی بود، یه خرده ش به خاطر اختلاف زمان، و یه خرده ش به خاطر اینکه خودم نمیخواستم باهاشون ارتباط داشته باشم. اون دو سه ماه اول، زندگی خیلی خوش میگذشت از این نظر؛ مثل یه بوم سفید بودم که هیچکس هیچ پیشینه ای ازش نداره و میتونم هر شکلی خودمو به آدما بشناسونم. آدمایی که از بچگی منو میشناختن و تصوراتشون در موردم تثبیت شده بود و دیگه تو تصویر ذهنیشون از من هیچ فرقی نداشت که چی کار می کنم دور و برم نبودن. کسی نبود که وقتی ارائه م رو جلوی هشت تا پزشک از بیمارستان بزرگ شهر دید بگه «اه تو که هنوزم تند تند حرف میزنی!»، کسایی بودن که میگفتن «دمت گرم، ارائه رو تو زمان تموم کردی، چقدر جالبه که زبون دومت رو انقدر تند حرف میزنی!». کسی نبود که وقتی اشتباه می کنم بگه «خاک بر سرت که هنوز نمیتونی این یه کارو درست انجام بدی»، ولی کسایی بودن که فرضشون این نباشه که تو همیشه گند میزنی، و بگن «چه سوتی وحشتناکی دادی:))))».


تا قبل از اینکه آدمای دور و برم رو عوض کنم، فکر می کردم به اندازه کافی برای زنده موندن کارامد نیستم. الان ولی میدونم همه آدمای زنده نواقصی دارن و منم یکی از اونا. اثر این طرز نگاه کردن به زندگی یکی دو ماهه از بین رفته، ولی هنوز یه ته مزه هایی ازش مونده. و ترم اولی که اینجا بودم، از این نظر آروم ترین چهار ماهِ زندگیم بود.



دوم: من آرشیو دوران دبیرستانم رو هم اینجا دارم (منت خدای را عزّ و جل، نه تمامش رو، از اواخر دوران حماقت به این طرف!) و یکیتون هست که داره آرشیو رو از اول تا آخر شخم میزنه و بخش هاییش رو کپی می کنه (#نه_به_شخم_زدن_آرشیو_دبیرستان_بلاگران_آبرومند) در نتیجه مدتیه که منم دارم آرشیوم را از اول تا آخر شخم میزنم با اون یه نفر (#me_too). و اگه از روی همین آرشیو ها به زندگی من نگاه کنیم، کل زندگی من ناله از تنهایی و بی رفیقی و آه چقدر من متفاوتم و چقدر درونگرایم و چقدر اطرافیانم با من فرق دارند و غم این خفته ی چند خواب در چشم ترم می شکند بوده تا حوالی دانشگاه، بعد اون وسط یه برهه طلایی سه چهار ساله داریم با پگاه و فراری و موژان و چویل و اکیپ دانشگاه، و الان که اومدم اینجا و پگاه و فراری و موژان و چویل و اکیپ دانشگاه هر کدوم یه ورِ کره زمینن باز فغان تنهایی و بی رفیقی و من چرا انقدر درونگرایم و من چرا دوست پیدا نمی کنم و باز این چه شورش است که در خلق عالم است. (نگارنده بزرگ شده و از لحن حماسیِ دوران دبیرستان که تاثیر پذیرفته از نادر ابراهیمی بوده فاصله گرفته است).


نکته ای که این چهار نفر که اسم بردم با هم مشترک دارن، اینه که آدمای آرومی ان. من به وضوح به خاطر میارم که با یکایک این افراد دعوا کرده م و یکایکشون تن به دعوا ندادن. برای اینکه به عمق فاجعه پی ببرین براتون تعریف می کنم چی شد که فراری رو دیدم. برخورد اولم با فراری این بود که تو یه دوئل تو چت گروپِ جادوگران داشتم در مقام یک جادوگر سیاه سرشناس به طرفش ورد مرگ پرتاب می کردم (ورد رو پرتاب می کنن؟) و کاراکتر فراری که یه دختر شونزده ساله مدرسه ای بود با جاخالی، فاکینگ جاخالی، زنده می موند! بعد من بلند شدم رفتم به فراری پیام خصوصی دادم که مرده شورت رو ببرن که نمی تونی کاراکتر شونزده ساله مدرسه ای رو درست کنترل کنی و اگه رولینگ همه کاراکتراش رو مثل تو می نوشت سنگ رو سنگ بند نمیشد و اگه خیلی توهم خفن بودن داری برو دامبلدور رو بردار. :| و فراری درحالی که مثل همه ی شما تک تک ساختار های مولکولیِ صورتش به شکل علامت تعجب در اومده بودن جواب داد که باشه باب، خون خودتو کثیف نکن حالا. کمتر جاخالی میدم.


میخوام بگم، برهه هایی از زندگی من بوده که رفقای نزدیک داشتم و خوش گذشته بهمون، ولی اون آدما خودشون خوب بودن، من همون مزخرفی که وقتی شونزده سالم بود بودم، مونده م. و این قسمت ماجرا اذیته. خیلی اذیته. به نظرم آدم باید خودش یه متوسطی از خوب رو باشه، فارغ از اینکه اطرافیانش چطور آدمایی هستن و چطور می بیننش. برای اینکه اون متوسط از خوب رو باشه، نباید به اطرافیان فوق العاده نیاز داشته باشه. من ممکنه در آینده هم به آدمای اینطوری آروم و خوش قلب برخورد کنم و اونا اون متوسطِ خوبی رو توی من ببینن و بازم دوران خوبی رو با هم داشته باشیم، و من همون مزخرفی باشم که وقتی شونزده سالم بود، بودم.


همین دیگه.

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 16:26

صفحه بندی