یک بنده خدایی در توییتر نوشته بود، وقتی پدرم مرد، چیزی که بیشتر از همه ناراحتم می کرد این نبود که در زمان حال ندارمش. بلکه این بود که وجودش حتی از آینده هم حذف شده. و حقیقتا ترسناک ترین قسمتِ از دست دادنِ آدما به خاطر مرگ، این نیست که دیگه باید به جای پنج تا بشقاب لوبیاپلو چهارتا بشقاب بیاری سر میز؛ بلکه پذیرفتن این حقیقت دردناکه که از الان تا پایان عمر کیهان، صاحب بشقاب پنجم به سر میز برنمیگرده. پذیرفتنِ این قطعیته که از الان به بعد، زندگی همین طوره، و هیچ نیرویی در کهکشان نیست که بخواد شرایط رو به آنچه قبلا بود برگردونه.
وقتی چیزی برای همیشه تایم لاینِ * زندگی شما رو ترک می کنه، احمقانه ترین کار ممکن از بین بردن چیزیه که پشت سرش به جا میذاره. ماشین زمان هنوز یه شوخی علمی تخیلیه، اما عطرها، صداها، رنگ ها و مزه ها، حواس پنجگانه آدمی این قابلیت رو دارن که پرتتون کنن به گذشته و تو هر زمانی فرود بیارنتون. بوی کتلت، صدای مانی رهنما، ویترین نقره فروشی ها و سنگ های قلمبه عجیب غریبی که رنگ هاشون زاغِ درونِ آدمی رو می نوازه، و قرمه سبزی ای که دستور پختش یه جا تو گذشته گم شده و صاحبش دیگه بینمون نیست که بهمون یادش بده. آدم می تونه با هر کدوم اینا یه خاطره روشن از روزای خوبش به یاد بیاره، از آدمی که رفته و بوی کتلتش، صدای آهنگ مورد علاقه ش، مغازه های دوست داشتنیش و دستپخت معرکه ش به جا مونده.
من خوشبخت بودم که تو خونه ای می زیستم که نقشه ش، رنگ قاب پنجره ش، طرح هالوژن های سقفش، کاشیای آشپزخونه ش، کاغذدیواری های تک تک دیوارهاش، قرنیزِ کف زمینش، گچ بریِ سقفش رو مادر جان بهارم انتخاب کرده بود. من از گل های صورتی کاغذ دیواری به خونه رویاهای مادر جان بهار می رسیدم، از طرح عجیب غریبِ دیوار های حموم به خلاقیت به خرج دادن شیطنت آمیزش با کاشی ها، از ماهگونیِ جیغِ در و دیوار و کف آشپزخونه به خنده هاش واسه انتخاب ترکیب رنگی که خیلی خیلی خیلی غلط در اومده بود. من بعد مرداد 94 همه عکس های مادر جان بهارم رو جمع کردم که جلوی چشمم نباشن، که عادت نکنم به دیدن صورتش وقتی میدونم دیگه قرار نیست بهم بخنده، بهم اخم کنه، زیر لبی آواز بخونه و چشماش با دیدن سنگای برق برقی پشت ویترین بدل فروشی برق برق بزنه. اما دلم گرم بود که هرروز وقتی برمیگردم خونه، دری رو باز می کنم که مادر جان بهار دوستش داشته. رو سنگ هایی پا میذارم که مادر جان بهار سفارش داده. موقع آشپزی، اپنِ ماهگونیِ آشپزخونه ای رو با چاقو خط میندازم که یه نفر با عشق و علاقه بی خبر از اینکه همه ی محوطه ش شکل یه جیگرِ گاوِ مکعب شکل به نظر خواهد رسید انتخابش کرده. هالوژنی بالای سرم روشنه که وقتی نور توش می خوره، همونطور که سنگای برق برقی پشت ویترین برق میزنن نورای رنگی رنگی ازش پخش میشه، و تنها راه دیدن نورا اینه که مستقیم به هالوژن نگاه کنی و چشمت رو کور کنی، و میدونم من و مادر جان بهار تنها کسایی بودیم که چشممون رو کور می کردیم تا نورای رنگی رنگیِ هالوژن رو ببینیم.
خیلی حرف میزنم؟ خیلی حاشیه رفتم؟ مخلص کلام، خونه مادر جان بهارم رو دارن میدن بره. چون خواهرم فکر می کنه خاطره داشتن چیز بدیه. فکر می کنه وقتی یه چیزی از تو زندگیت گذاشت و رفت، باید پشت سرش رد پاهاش رو آب جارو کنی، تی بکشی، دو تا فیس اسپری خوشبو کننده هم بزنی تو هوایی که توش نفس کشیده. باید نذاشت رنگا و صداها و بوها و مزه ها برت گردونن به اون موقع که یکی تو اون خونه بود که همیشه میخواست بدونه آشپزخونه ای که کابینتا و دیوارا و اپنش ماهگونیه، چه شکلی از آب در میاد.
و من دیگه نیستم که دست مریم خانم رو بگیرم ببرم تو بالکن، قسم بدم که این گلدونا، اینا که تو میای قیچی می کنی که «دیگه جون ندارن، دیگه سبز نمیشن» تنها چیزیه که برا من تو دنیا مونده، که یکی تو این خونه بوده که دیگه هیچوقت نمیاد، که من سوییچ ماشین زمانم رو نمیندازم تو جوب که آب روان با خودش ببردش.
*تایم لاین معادل فارسی داره؟
برچسب:
نویسنده: پرهام پاکدل