دوست داشتن یه نفر مثه این می مونه که آدم به یه خونه اسباب کشی کنه. اولش آدم عاشق همه چیزهای جدید میشه، هر روز صبح از چیزهای جدیدی شگفت زده میشه که یکهو مال خودش شدهاند و مدام میترسه یکی بیاد توی خونه و بهش بگه که یه اشتباه بزرگ کرده و اصلاً نمیتونسته پیش بینی کنه که یه روز خونه به این قشنگی داشته باشه، ولی بعد از چند سال نمای خونه خراب میشه، چوب هاش در هر گوشه و کناری ترک میخورن و آدم کمکم عاشق خرابیهای خونه میشه. آدم از همه سوراخ سنبهها و چم و خمهایش خبر داره. آدم میدونه وقتی هوا سرد میشه، باید چیکار کنه که کلید توی قفل گیر نکنه، کدوم قطعههای کف پوش تاب میخوره وقتی آدم پا رویشان میگذاره و چه جوری باید در کمدهای لباس را باز کنه که صدا نده و همه اینا رازهای کوچکی هستن که دقیقاً باعث میشن حس کنی توی خونه خودت هستی.
سرود کریسمس ِ چارلز دیکنز درمورد پیرمردیه که خسیسه. بدعنقه. از مردم فراریه. دوست نداره به مهمونی کریسمس بره. مردم پشت سرش حرف میزنن و ازش بد میگن. پیرمردی که باید به خاطر گرامی نداشتنِ شادیِ کریسمس تنبیه بشه. چون «اگه روی خوش به کریسمس و اطرافیانش نشون نده، در تنهایی و نکبت می میره و هیچکس ازش به نیکی یاد نخواهد کرد». سه روحِ کریسمسِ گذشته، حال و آینده به سراغ اسکروچ میان و با نشون دادنِ اینکه «مردم درموردت چی میگن»، کاری می کنن که اسکروچِ پیر، متحول بشه، تو مهمونی کریسمس خواهرزاده ش شرکت کنه و در نهایت آدمِ بهتری بشه که کسی پشت سرش حرف نمی زنه.
مردی به نامِ اوِه ی فردریک بکمن درمورد پیرمردیه که به شکل رواعصابی ضابطه منده. بدعنقه. از مردم فراریه. غرغروئه. دوست نداره با همسایه هاش معاشرت کنه و همسایه هاش هم ازش خوششون نمیاد. پیرمردی که حق ندارین قضاوت یا تنبیهش کنین، چون بکمن دستتون رو میگیره و تو خونه ی اوه می چرخوندتون، و تو هر اتاق بهتون نشون میده چرا اوه، ضابطه منده. چرا بدعنقه. چرا از مردم فراریه. چرا غر میزنه. همسایه هایی رو نشونتون میده که اوه رو همونطور که هست می پذیرن و باهاش معاشرت می کنن. آدم هایی رو نشون میده که اوه ازشون خوشش نمیاد و بهتون میگه که چرا.
و به نظرم همه ی اونچه از بکمن باید بدونین، همینه.
از هر کسی بر میاد که یه اسکروچِ پول پرست رو ببنده به تخته و دستتون گوجه و تخم مرغ گندیده بده که پرت کنین سمتش، اما کمتر روح کریسمسی حاضره شما رو ببره به گذشته ی اون آدم و کاری کنه که بپذیرین زندگی با همه آدما یه جور تا نمی کنه.
همچنین با تاکید بسیار از این نویسنده پیشنهاد می شود: «مادربزرگ سلام می رساند و میگوید متاسف است». خودتون میدونین بعدش باید چی بخونین.
پی نوشت: همچنین با هم گوش بدیم.
برچسب:
نویسنده: پرهام پاکدل