من همیشه از اینکه نقش سکان و آرامش و نسیم بهاری را بازی کنم متنفر بودم. چرا زندگی را اینطوری تعریف می کنند که زن باید آرامش دهنده خانه باشد، گرمای خانه باشد، کوفت باشد مرگ باشد؟ بعد مرد پول در بیاورد بس است، پس از آن نقش مدیریتی بهش تعلق میگیرد؟ چرا نمی شود دوتایی وظیفه داشته باشیم آرام باشیم، دوتایی گرمای خانه باشیم، دوتایی کوفت و مرگ باشیم، مدیریت قضیه را هم به هیات مدیره بسپاریم؟
من را هر وقت طرف دعوا بودم دعوت کردند به آرامش که "تو دختری، تو عقل رسی، تو آن کسی هستی که باید بعدا زندگی جمع کند، تو وظیفه داری تمامش کنی". هیچکس به من نگفت هرا یَکایَک زن هایی که زئوس باهاشان خوابید و به او خیانت کرد را به خاک سیاه نشاند پس تو هم حق داری عزیزم. آتنا اعصاب نداشت و بنده خدایی که در معبدش مورد تجاوز قرار گرفت را تبدیل به هیولای مار بر سری کرد که نگاهش می کردی سنگ می شدی، پس تو کاپ طلای بی اعصاب ترین بانوی دو عالم را به خانه نخواهی برد. دیگر ما خدا و الهه هم که نیستیم، این بزرگواران هم بالاخره هر کدام به طریقی خشمشان را خالی می کردند، کسی هم جرات نداشت بگوید بانوی من بالای چشمتان ابرو واقع شده. اصلا این یونانیان باستان خیلی سرشان می شده به خدا.
برچسب:
نویسنده: پرهام پاکدل