خرید بک لینک

میگن حس شما بعد از مهاجرت سه فاز اصلی داره: ماه عسل (همه چی خوبه، همه چی هیجان انگیزه، همه جا خوش میگذره، وای برم تجربه کسب کنم)، افسردگی (دلم نون بربری میخواد، دلم برای قرمه سبزی مامانم تنگ شده، کاش الان تو کوچه خودمون بودم، مقنعه جونم کجایی موهامو زیرت قایم کنم)، و پذیرفتن (عادت می کنم، پاتوق پیدا می کنم، خونه م واقعا خونه میشه، حس تو مسافرت بودن رو از دست میدم).


ماه عسل من شیش ماه طول کشید. برای آینده م تصویرای رنگی رنگی می ساختم. وقتی میرفتم خرید، وقتی میرفتم گردش، وقتی میرفتم سر کار، آینده مو تصور می کردم که دست حضرت یار رو میگیرم میرم خرید، میرم گردش، میرم سرکار، بابام بهم افتخار می کنه، دنیا رو تکون میدم، انتقام مادرجان بهار رو از علم ناقص پزشکی میگیرم، و پیر و خوشحال میمیرم.

دم عید وقتی هیچی حال و هوای عید رو نداشت افسردگی شروع شد. وقتی کسی منتظرم نبود. وقتی سعی کردم بچه های تیمم رو با عید و سال نو و هیجانات سرزمین آریاییمون پیوند بدم، لکن یگانه همگروهیِ ایرانیمون شلنگ گرفت روش (توی پرانتز، از بین تمام ایرانی های آدمی زادی که در این پروگرم هستن، یک انسان از زیر کار دررو، شل، گیج، خاله زنک، نچسب و مفت خور نصیب من شده. نصف تلاش روزمره ی من در گروه برای اینه که خفن باشم تا تو ذهن همگروهیام با این جمع بسته نشم). ویدئوهایی که برادرم از خونه میفرستاد، خونه ای که دیگه خونه ی مادر جان بهارم نبود، مزید بر علت شد. و بعد قضیه سیل و طوفان و زلزله پیش اومد که نشسته بودم تو جای گرم و نرمم و بابام تک تنها زده بود به جاده که برگرده گرگان تو این هاگیرواگیر. خونه زندگی ملت رو آب می برد و ملتی که آب داشت نمی بردشون داشتن گرو می کشیدن که نگا سپاه چقدر کار کرد، نگا دولت چقدر کار کرد، نگاه کی تا کجاش رفته تو آب و تهشم اون بنده خدایی که آب برد رو آب برد که برد. و من نشسته بودم تو بالکنِ آفتابگیرِ خونه م چایی میخوردم. تیر آخر رو کنفرانس هفته پیشمون بهم زد، جایی که نشوندمون دور یه پرده سفید و با نمودار و فلش و عدد نشونمون دادن چطور از گشت زدنای ترم پیش تو بیمارستان و یادداشت کردن نواقص سیستم درمانی یک بیمارستان پیشرفته، از ایده هامون برای پاسخ دادن به نیازهای نادیده گرفته شده، از تلاشمون برای ثبت یه نوآوری پزشکی که دردی از کسی درمون کنه، برسیم به اینکه شرکتای پزشکی بزرگ ایده مون رو بخرن، بهمون پول بدن، ازش سود درآد.


این روزا تو قله ی افسردگیمم. جایی که فکر می کنم جام اینجا نیس، فکر می کنم من اگه آدمِ جنگیدن برای آینده م بودم تو مملکتِ خودم می جنگیدم نه اینکه جونمو بردارم در برم، جایی که فکر می کنم نظام سرمایه داری و انحصار طلبی دیگه هرگز نمیذاره دنیا تکون بخوره و خوش به حال ادیسون که وقتی داشت اختراعای تسلا رو به اسم خودش ثبت می کرد میتونست با خیال راحت لامپ رو معرفی کنه و هدفگزاری کنه که ده سال دیگه تو ژاپن هم لامپ رایج شده باشه، جایی که فکر می کنم آینده م یه تنهاییِ بلنده که تا ابد کش میاد، جایی که فکر می کنم اگه بلایی سر آقای برادر و بابام بیاد من چه خاکی سرم بریزم ده هزار کیلومتر دورتر، جایی که نگران آدمایی ام که حتی دسترسی ندارم ازشون خبر بگیرم، جایی که دلم نون بربری میخواد، دلم برای قرمه سبزی مامانم تنگ شده، کاش الان تو کوچه خودمون بودم، و مقنعه جونم کجایی موهامو زیرت قایم کنم.

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: دوشنبه 2 ارديبهشت 1398 ساعت: 5:08

صفحه بندی