بزرگترین دستاوردِ سال گذشته م این نبود که زبان خوندنم، معدل الف آوردنم، پول خرج نکردن و پس انداز کردنم به نتیجه رسید و تونستم اینجایی باشم که الان هستم. بلکه این بود که به اهمیت وجود تضاد تو زندگی پی بردم. تازه فهمیدم اینکه میگن «اگه ما زشتا نباشیم شما خوشگلا به چشم نمیاین» یه شوخی بی مزه نیست (یه شوخیِ خیلی بی مزه س!) بلکه به یه حقیقتِ مهم در زندگی اشاره داره، که هر چیزی در کنارِ متضادشه که به چشم میاد.
«اگه همخونه ای دارم که هزار جور قانون و مقررات برای رفت و آمدم وضع کرده، اما عارش میاد ماکروفری که توش غذا منفجر کرده رو تمیز کنه، من نباید اعتراض کنم، چون میشم یکی مثل اون»
«اگه خواهرم هر کار خواسته علیرغم مخالفت دیگران کرده و هر کار بقیه خواستن بکنن مخالفت کرده و نذاشته، من نباید مخالفت کنم، چون میشم یکی مثل اون»
نه خیر. آدم باید خودِ طبیعیش باشه. اگه تو حق داری قانون بذاری، منم حق دارم. اگه چیزایی هست که تو رو ناراحت می کنه، چیزایی هم هست که منو ناراحت می کنه. و کسی نمیفهمه که تو اعتراض نمی کنی و قانونی نذاشتی و سرت تو کار خودت بوده و سعی کردی توقعات رو بیاری پایین چون فکر کردی اینطوری آدمِ بهتری هستی و با اون یارو فرق داری. تا وقتی نشون ندی که «تو هم میتونستی قانونی بذاری، تو هم میتونستی اعتراض داشته باشی، تو هم میتونستی سرت رو بکنی تو زندگی دیگران، تو هم میتونستی رو اعصاب و نفرت انگیز باشی» اما «انتخاب کردی که آدم متفاوتی باشی»، خوشگلیات به چشم نمیاد. بنابراین باید اعتراض کنی. باید اعلام کنی که ناراحتی. باید بگی که داری از چی میگذری و چی رو زیرسیبیلی رد می کنی که اینی شدی که الان هستی.
ترس از اینکه «یکی بشم مثل اون» نباید باعث بشه «یکی بشی که خودت نیستی». و متاسفانه باید خودت بودن رو «انتخاب» کنی، و انتخابت رو جار بزنی. وقتی فشارِ توقع داشتنت رو از روی آدم ها برمیداری، بهشون آرامش هدیه نمیدی، مجوز بیخیالیشونو امضا می کنی. به کم توقع ها جایزه نمیدن، از کم توقع ها تقدیر نمی کنن، ملاحضه ی آدمای سر-خود-ملاحضه-کن رو نمی کنن، مزاحمِ آدمایی که تلاش می کنن برای زندگی دیگران مزاحمت ایجاد نکنن میشن، در حق کسایی که سعی می کنن شریف زندگی کنن کثافت بازی در میارن و کسی فکر نمی کنه داره کار اشتباهی انجام میده، نه تا وقتی جار نزنی که «منم میتونم جور دیگه ای باشم، اما نمیخوام».
میدونین؟ من سالها پیش با پی پی جوراب بلند و تیمی و آنیکا قسم خوردم که هرگز بزرگ نشم تا بتونم دزددریایی بشم. اما شکست خوردم. اشتباه کردم. باید بزرگ می شدم و یاد میگرفتم مراقبِ خودم باشم. دزد دریایی ای که نتونه مراقب خودش باشه یه دزد دریاییِ مرده س.
برچسب:
نویسنده: پرهام پاکدل