دانشگاهمون از دو تا پردیس تشکیل شده. یه پردیسِ اداره کل امور مالیات مشنگی، و یه پردیس قلعه هاگوارتز. پردیس اداره کل امور مالیات مشنگی دانشگاهِ سر جرج ویلیامز بوده و ساختمونای جدیدِ شیشه و فلز، برج های سیزده طبقه، آسانسور های سخنگو و لابی های پسامدرن داره. قلعه هاگوارتز کالجِ لایولا بوده که اصلِ اصلش مدرسه مذهبی بوده یه موقعی (اسم لایولا رو هم از سن ایگناتیوسِ لایولا گرفتن که موسس جامعه العیسی شون بوده :-" از من سوال ریز نپرسین که اصلا از ساز و کار مذهبیِ این بزرگواران سر در نمیارم!!) و ساختمون های آن شرلی طور داره؛ نما سنگ، پنجره های قدی چوبی، شیشه رنگی، در های چوبیِ عظیم، سقف شیروونی، راه پله های چوبی با نرده های کنده کاری شده. این دو موسسه پنجاه شصت سال پیش ادغام شدن و دانشگاه کنکوردیا رو بنا نهادن.
اداره کل امور مالیات مشنگی، کلیسای اون بغل، داروخونه روبرویی و یه سری برج بی در و پیکر در انتها!
همونطور که وافقید بنده همون پلنگ صورتی ام که ابره فقط رو اون می بارید و قابل حدس زدنه که حتی در این شرایطِ رویایی هم، دانشکده من تو اداره کل امور مالیات مشنگی واقع شده. پردیس هاگوارتز چنان اون سر شهره که برای رسیدن بهش باید از دو خط مترو و یک خط اتوبوس استفاده کرد و یک ساعت در این سرما که کرگدن هم پاشو بیرون نمیذاره * در راه بود. با این وجود بنده موفق شدم دو روزِ کاری در ماه رو اختصاص بدم به این سفر درون شهری و در نتیجه ماهی دو روز از محیط قلعه هاگوارتز لذت ببرم بدون اینکه نگران باشم که باید برگردم اداره کل امور مشنگی و بمونم تو برف و بوران!
یک ساختمون از پردیس قلعه هاگوارتز در یکی از معدود روزهای آفتابی این ماه!
اداره کل امور مالیات مشنگی ساختموناش از طریق یه تونل زیر زمینی به هم وصلن. در نتیجه اگه بخوایم از کتابخونه بریم دانشکده مون، لازم نیست شال و کلاه کنیم بریم تو برف و سرما، بلکه میتونیم از زیر زمین رد شیم و تو گرمای معقولی خودمون رو برسونیم اون سر خیابون. ولی پردیس هاگوارتز اینطوری نیست و ساختمونای جدا جدا داره. از جمله این ساختمونا میشه به عبادتگاهِ لایولا اشاره کرد، که یه سالنیه این هوا، شبیه کلیساست با ارگ و محراب و صلیب و پنجره رنگی و نیمکت چوبی و همه چی، ولی خب بهش میگن عبادتگاه. احتمالا فرقش براشون فرق مسجد و حسینیه و تکیه و نمازخونه واسه ماست، که خب باز هم من سر در نمیارم :دی
نمای بیرونِ ساختمونِ عبادتگاه-عکس از پاییز
از هرکدوم ادیانی که کنکوردیا میدونه ازشون دانشجو داره، یه نمادی به دیوار هست. نماد دیوار روبرویی مال زرتشتیاست مثلا.
توی این سالن مراسم مذهبی مسیحی برگزار نمیشه، و دم در نوشته اگه میخواین با خودتون خلوت کنین وارد شین! و خوشبختانه اینجا ظاهرا هیچکس نمیخواد با خودش خلوت کنه، در نتیجه من به صورت اختصاصی از کل سالن استفاده می کنم جهت استراحت، نقاشی کشیدن، درس به کمر زدن و غیره :دی
نوشته ای که به انگلیسیِ سخت توضیح داده این عبادتگاه به افتخار ایگنوتیوس لایولا نامیده شده و به یاد چارلز فرانسیس اسمیت و مارگارت مک دالی ساخته شده و هدیه ایست از فرزندشون فرانسیس اسمیت که اسقف؟کشیش؟ آیت الله؟ ِ جامعه العیسی بوده و از لایولا فارغ التحصیل شده. سوالم اینه که اگه از لایولا فارغ التحصیل شدی پس اسم اینجا همون موقعشم لایولا بوده، اون قسمت اول متن چی میگه؟ :|
صندلییا، سقف، شیشه رنگیا، لژ خانواده در انتهای تصویر، و کادربندی ضعیف جولیک رو شاهد هستین!
با توجه به اینکه یه موقعی حوزه علمیه طور بوده، همه جای پردیس قلعه هاگوارتز نماد های مذهبی دیده میشن. به طوری که بنده داشتم از ساختمون مرکزی رد می شدم برم اون سر قلعه که نهار بخورم، سرم تو گوشی بود و مشغول پیام دادن به این و اون، یه لحظه کله م رو آوردم بالا به این بزرگوار خوردم یهو:
درب قلعه رو هم که وسط کادر مستحضرید!
یا مثلا تو محوطه و لاوگاردن(!) دانشگاه:
یا بر فراز آسمون!
البته این عکسا مال پاییزه که هنوز برگی به تن درختا و جونی به نورِ آفتاب مونده بوده. الانه اگه برین اون سمتی، همه چی مرده و خشک شده و یخ زده و یخا گل شده و گلا لیز شده و خلاصه بساطی داریم همونطور که میبینین:
و این به نظر من طاقت فرسا ترین قسمتِ زمستونه. سرما قابل تحمله، اما نبودِ آفتاب و ابری بودنِ دائمیِ آسمون خیلی روی روحیه من تاثیر داشته. و این رو هم تا موقعی که همه ش هوا ابر بود نمیدونستم، الانه که روزای نیمه ابری و آفتابی بیشتری داریم متوجه میشم حضور خورشید چقدر حالم رو بهتر می کنه. همین الان که این پست رو می نویسم، تاب شلوارک پوشیدم دراز کشیدم زیر نور خورشید که از پنجره اتاقم می تابه، که هر چی بیشتر پوستم نور بخوره :)) اونم من که تو میتینگ نمایشگاه کتاب ملت دیدنم، تو هوای نیمه ابرِ اردیبهشت با عینک و کلاه و دستکش و ضدآفتاب نشسته بودم تو سایه، نور بهم میخورد جیغ می زدم!
*اصلا هم اینطور نیست. این همه منو ترسوندن که سرده و یخ می زنی و گوشِت کنده میشه و انگشتای پات قطع میشه و پوست لبت خشک میشه میفته..خیلی هم سرمای هوا قابل تحمله. بنده اینجا نه لباس گرم خریدم نه کاپشن نه شلوار دو لایه مخصوص اسکی. همونا که باهاشون تو بهشتی زنده می موندم رو می پوشیدم، یه آستین بلندِ چسبونِ نخی از زیر اضافه تر تنم می کردم. تمام. :|
برچسب:
نویسنده: پرهام پاکدل