خرید بک لینک


میدونین؟ من از همه بیشتر دلم برای خیابون انقلاب، بلوار کشاورز و پارک لاله تنگ میشه. برای درختای سر به فلک کشیده ش. برای کتابفروشی های فوق العاده ش. برای تاکسی های سمجش. برای مینیون های تو پیاده روش وقتی هنوز مینیون نبودن. برای نرده های سبز و زردش. برای آب شاتوت و شیرکاکائو و پیراشکی. برای دستفروشایی که کتاب دست دوم و دستبندای جینگول و لوازم تحریر میفروشن. برای زیرپله هایی که توشون با بابام دنبال کتاب تست گشتیم. برای مسیر دانشگاه تهران تا تاکسی های صادقیه که بابام منو پیاده برد که وقتی دانشگاه تهران قبول شدم(!) بلد باشم چطوری بیام خونه. برای سر فخر رازی. برای خیلی سبز و سوپری ای که دو ساعت دنبالش گشتم تا ازش شکلات بخرم و براشون ببرم. برای خودِ هجده ساله م که ریاضی یک رو افتاد و با اون پالتوی آبی که تنها چیزِ رنگی ای بود که اون موقع ها داشت رفت انقلاب و نشست زار زار گریه کرد. برای دستکش های سرمه ایم که تو تاکسی افتاد و هرگز پیدا نشد. برای لبوفروشی که تو سرمای زمستون ازش لبو خریدیم که گرم شیم، اما روی لبوهاش اونقدر آب قند میریزه که مجبور شدیم نصف بیشتر لبومون رو بریزیم دور. برای گنبدِ وسط میدونش که ملت بعد بازی ایران پرتغال ازش رفته بودن بالا و قر می دادن، اما من و محیا و آقای صالح پور و هولدن نشسته بودیم تو ماشین و پشت اون ترافیک داشتیم از دست داور حرص می خوردیم. برای کتابفروشیِ افق و ویترین های جالبش. برای کتابفروشیِ چتر و قفسه موسیقیش. برای نشر هیرمند که اون روز که با دوستم دم در مترو قرار داشتم و گوشیم رو جا گذاشته بودم خونه و یه ساعت زود رسیدم انقلاب رفتم پیششون و بحث عمیقی در باب نادر ابراهیمی در انداختم تا سر کارشون بذارم یه ساعتم بگذره. برای نشر بیدگل و «مردی برای تمام فصول» که دم در درست تو قفسه ای که همقد من بود گذاشته بودنش و نقشه داشتم یه روز بخرم و بخونمش. برای نشر جیحون که هیچوقت نمی رفتم توش، ولی کله می کشیدم ببینم برحسب اتفاق هولدن اونجا هست یا نه، حتی وقتی باهاش قهر بودم. برای متروش که نصف راهروی پیچ در پیچش آنتن نداره. برای آبخوریِ دم در مترو و تراکت پخش کن های دم درش. برای رفتن به پارک لاله از کنار دانشگاه تهران و لگد کردن برگای سبز و زرد روی زمین.


من تا هجده سالگی هیچوقت تنهایی نرفته بودم تهران رو قدم بزنم. وقتی کنکورم رو دادم، اولین جایی که تنهایی رفتم انقلاب بود. برای بار اول و آخر تو انقلاب عاشق شدم و اولین و آخرین باری که دلم شکست تو انقلاب بود. اولین خواستگار رسمیم رو تو انقلاب شستم انداختم رو بند. اولین تولدِ وبلاگیم رو تو انقلاب رفتم. اولین بار فراری رو تو انقلاب دیدم و اولین کافه م رو با فراری تو انقلاب رفتم. روزای تنهاییم از نواب تا انقلاب قدم زدم و با مترو برگشتم خونه. برای آینده م تو انقلاب نقشه کشیدم. خونه آینده مو از تو کوچه پس کوچه های انقلاب انتخاب کردم.


چیزی که غمگینم می کنه اینه که هیچ کجای شهر همونطور که ترکش کردم نمی مونه. می ترسم که برگردم و انقلاب دیگه انقلابِ من نباشه. ما حتی سنگرِ منزلمون رو هم نتونستیم حفظ کنیم، دیگه چه توقعی از خیابونای شهر دارم من؟


خیابونِ شما کجاست؟

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:46

صفحه بندی