ایتن کانادییه و دکترا میخونه. قدیمی ترین دانشجوی استادمونه و خفن ترینمون. و تنها کسی که همیشه تو دفتره.
ایتن مصداق بارز اون دانشجو خارجیاست که درموردشون میشنویم. با استاد راحتن، جلسه ها رو با تی شرت میان، غیررسمی و صمیمانه با مدیر و استاد و رئیس دپارتمان حرف میزنن و تو مهمونی دمپایی پاشونه. ایتن همچنین از معدود کانادایی هاییه که من میشناسم و هیچی از ایران نمی دونن.
روز عید نوروز من ظهر رفتم دانشگاه و باقلوا بردم دفتر. کسی هنوز نیومده بود و فقط ایتن تو دفتر بود. باقلوا رو بردم گرفتم جلوش گفتم:
-هی! شیرینی! [افکار من: نمیدونه باقلوا چیه! بفرمایید به انگلیسی چی میشد؟]
+مرسی، نمیخورم.
-عه، چرا؟
...
[صدای جیرجیرک]
-[اینا نمیدونن تعارف چیه. یعنی چی چرا. الان چی بگه چرا؟ چرا گفتی چرا؟!]
+چون که...اولا خیلی دست و دلبازانه ست، و دوما نهار خوردم؟
-آم، باشه، پس من اینا رو میذارم رو میز و یدونه بردار حتما. سال نوی ایرانیه! [*میخوای توضیح بدیم که چرا شیرینی میدیم؟ **فقط خفه شو و فرار کن!]
+اوه، مرسی، سال نوت مبارک، گمونم؟
-آره آره مرسی! خدافس!
و من از دفتر بیرون دویدم و تا یک هفته برنگشتم.
امروز استادم به ایتن گفته بود باهام حرف بزنه درمورد پروژه ای که قراره پیاده کنم و ایتن داره رو چیزی مشابهش کار می کنه. ایتن اومد تو گروه و گفت:
+ مارتا گفته باهات حرف بزنم، کی دانشگاهی؟
-سلام، ممنون! من وقتم آزاده، کی بیام؟
+اوه، سلام، ببخشید من باید سلام می کردم. :| ممنون واسه چی؟ :|
...
[صدای جیرجیرک]
-چون که...چون پیشنهاد دادی باهات حرف بزنم؟ چه می دونم! تفاوت فرهنگیه! :| :| :|
+ :)) فردا صبح میای؟
-آره، میبینمت!
+و از تو هم ممنون. که قبول کردی حرف بزنی. :))
-باشه، باشه :|
و من از فردا یک هفته پامو تو دفتر نمیذارم.
پی نوشت: نکته آزاردهنده برای من اینه که من اولین ایرانی هستم که ایتن میبینه؛ و من اصلا تعارفی نیستم، تو تعارف کردن با ایرانی ها گند میزنم، و همیشه هرجا که کم میارم و میخوام مودب باشم، باربط یا بی ربط معذرت میخوام و تشکر می کنم. بعد این اگه تصورش از ایرانی ها این باشه که مثل منن، ما یه عالمه آدمِ عجیب معذب و بی ربطیم :))
برچسب:
نویسنده: پرهام پاکدل