تصور کنید هیچ چیز از حسابداری نمیدانید. جمع و تفریق بلد نیستید و به عمرتان چرتکه ندیدهاید. هرگز درگیر سود و زیان نبودهاید و کوچکترین اطلاعی از اینکه کسبوکار چیست، ندارید. سرمایه خوبی دستتان است و میل هم دارید وارد بازار شوید، اما باید شریک داشته باشید.
رفیق چندین و چند سالهتان که چشمبسته قبولش دارید و میدانید به چموخم کار وارد است و خیلی وقت است که دلتان میخواهد بهتان پیشنهاد شراکت بدهد بالاخره بعد از سالها پا پیش میگذارد. طبیعتا چون هیچ تجربه و دانشی ندارید فرمان را میدهید دستش. بهش اعتماد دارید دیگر نه؟ میدانید بار اولش نیست، اطمینان قلبی دارید که رفاقت چندین و چند سالهتان حرمت دارد، مهر تضمینِ این است که رفیقتان جز خیر برایتان نخواهد خواست.
کمکم که پیش میروید، خواستههایی جلوی رویتان میگذارد که دچار شک و تردید میشوید. هربار سوال میپرسید جواب میشنوید که «همه تو بازار همینطورن. اصلا کسبوکار یعنی همین.» بعضی وقتها جر و بحث درمیگیرد. بعضی وقتها کار بالا میگیرد و دعوا میشود. و شما هربار کوتاه میآیید. چون رفیقتان را دوست دارید. چون برای این شراکت کلی وقت منتظر ماندهاید. چون بالاخره آن کسی که تجربه و دانشش را ندارد شمایید و اعتماد به نفسش را ندارید که به غریزهتان اعتماد کنید. چون تمام عالم بیست و چهار سال توی سرتان زدهاند که هیچ چیزتان به آدم نرفته و رفیقتان که این را خوب میداند هم بدش نمیآید گاهی این را به رویتان بیاورد.
بالاخره یک روز شراکتتان به هم میخورد. محترمانه و دوستانه جدا میشوید. یک حسابرس استخدام میکنید تا حسابکتابهایتان را سروسامان بدهد. حسابرس بهتان اطلاع میدهد که هیچ هم همه تو بازار همینطور نیستند. اصلا هم کسبوکار معنیاش این نیست. رفیقتان سرتان را کلاه گذاشته تا برای خودش ویلایی بالای کوه بخرد.
سوختید؟ حالتان گرفته شد؟
من سرمایه دست کسی ندادم. من قلب و روح و احساسم را گذاشتم وسط. به رفیقِ چندین و چند ساله ام که از ته دل، از تهِ تهِ دل، دوستش داشتم، اعتماد کردم.
چرا باید دروغ بگویی که دوستم داری؟ چرا باید به این فکر کنم که مگر به تکتک دخترهایی که بهت نزدیک شدهاند این را نگفتهای؟ من فرق دارم. ما فرق داریم. تو من را به قبلیها نشان دادهای. با قبلیها بیرون بردهای. تو با قبلیها شرط کردهای که دوستیمان را نگه داری. تو من را بلدی. غصههایم را میدانی، شکننده بودنم را دیدهای. تو حواست به من هست. تو تنها آدمِ دنیایی که صداقتش را قبول دارم، نه، تو راستش را میگویی. بهم میگویی پشت سرت حرف هست، که «تصویری که از من بهت میدن، که فلان کام رو میگیره و در میره، تصویر یه دن ژوان کثافته. قول بده که باورشون نکنی.» و من سردرگم میخندم، چرا نشانهها را میبینم و ندیده میگیرم؟ چون هنوز از رابطه دختر و پسر هیچ چیز نمیدانم، پس صلاحیتش را ندارم تشخیص بدهم چی زنگ خطر لازم دارد.
گفتم از سابقه مذهبی بودنم؟ تو میدانی من همانم که یک بار با بسته بیسکوییت بهم سقلمه زدی و بغض کردم که چرا دستت بهم خورده. هر قدر هم که الان خدا را زیر سوال ببرم و به عقل مسلمانانش شک داشته باشم، هنوز نمیپرم بغل پسرها و با اصرار به غریبهها دست نمیدهم. گفتم از خجالتی و درونگرا بودنم؟ تو میدانی من با لمس کردن و لمس شدن مشکل دارم. دیدهای که هربار دستت را روی پشتی نیمکتِ پارک دراز میکنی رو به جلو قوز میکنم. اجازه میگیری بغلم کنی. معذبم و بهت میگویم چرا. راضیام میکنی. بعد ازم میخواهی خط قرمزهایم را تعیین کنم و پایشان بایستم، و وقتی ازت میخواهم دستت سمت سینههایم نرود دعوایمان میشود. قهر میکنی. چون «دوست داشتن یعنی همین. همهی دوستدختر دوستپسرها این کار را میکنند». من شک دارم. من هنوز نمیدانم چیزی هست به اسم Gray Sexual بودن، و وقتی میگویی «دوست داشتن یعنی همین که بخواهی لمست کنم»، باور میکنم که پس به اندازه کافی دوستت ندارم. اگر به اندازه کافی دوستت داشتم، میگذاشتم سعی کنی تحریکم کنی.
اما قبل از اینکه من کوتاه بیایم، خودت یک روز به بهانه اینکه تپش قلبم را حس کنی دستت را توی لباسم میبری و سینه چپم را مشت میکنی. بعدها یک بار به رویت میآورم که آن روز وقتی خواستی دستت را توی یقهام ببری صراحتا ازت خواستم همین یک کار را نکنی، و سرم داد میزنی که چقدر این را توی سرت میزنم و چقدر این را به رویت میآورم و اگر بدم آمده بود جلویت را میگرفتم. و من کنار میکشم، چون خوشم نیامده بود ولی بدم هم نیامده بود، چون جلویت را نگرفته بودم.
کوتاه میآیم. بعدها این تبدیل به تم ثابت خواستههای تو و مخالفهای من میشود. تو اصرار میکنی و من کوتاه میآیم، چون باور کردهام دوست داشتن فقط به شکلی که تو تعریفش میکنی وجود دارد. ازت میخواهم جلوی دوستهایم زیر هجده سال حرف بزنی؟ چرا میخواهم تغییر کنی؟ این اسمش دوست داشتن نیست. میخواهی مرا ببوسی و من نمیخواهم؟ چرا بهت کشش جسمی ندارم؟ این که اسمش دوست داشتن نیست. میخواهی مرا لخت ببینی و من راحت نیستم؟ چرا هنوز تمام و کمال دل به رابطه نمیدهم؟ این اسمش دوست داشتن نیست. دوست داری مرا ببری خانهات و با هم عشقبازی کنیم و من برایش خط قرمز تعیین میکنم؟ میخواهم تو را بگذارم توی خماری و این اسمش دوست داشتن نیست. بعضی جاها حس میکنم یک جایی از قضیه میلنگد. وقتی کنارم مینشینی و دستت را میکشی لای پاهایم. وقتی دستت را دورم حلقه میکنی و شستت را روی لبهایم میکشی تا بازشان کنم و انگشتت را بگذاری توی دهنم. وقتی ازم میخواهی برایت از روی دفتر خاطراتم بخوانم که دفعه قبل چه کار کردهایم و ریز به ریزِ جزئیاتی که ننوشتهام را از روی حافظه تعریف کنم. بهم نگفتهای که با اینها خودارضایی میکنی. خودم بعدا میفهمم. خیلی بعدتر تکههای پازل را میگذارم کنار هم، اتفاقی. ازت پرسیدهام که اینها رابطه جنسی نیست؟ و گفتهای که نه. گفتهای که این اسمش foreplay است و همه این کار را میکنند. فرق بین دوستپسر با دوستی که همینطوری داری همین است و تا اینجایش اشکال ندارد. تا جایی پیش میرویم که خب تا وقتی خود قسمت اصلی رابطه جنسی را انجام ندادهایم همه این کارها را میکنند چون دوست داشتن یعنی همین.
دیگر از ملایمت اول رابطه و وقت دادن برای اینکه خودم را پیدا کنم خبری نیست. دوست نداری به هیچ طریقی اشاره کنم که برخلاف تو، من رابطهی اولم را تجربه میکنم و سریع گارد میگیری که گذشتهات را به رویت میآورم. بابت هیچ خواستهای جواب منفی نگرفتهای، ولی با اولین مخالفت صدایت بلند میشود «چرا باید همیشه حرف تو باشه؟» و من باور میکنم، چرا باید همیشه حرف من باشد؟ و اینطوری جواب مثبت را برای هر چیزی میگیری. «معنیِ اصرار کردن همینه، اگه مخالف نباشی که من اصرار نمیکنم!» و من نمیپرسم معنی مخالف بودن چی میشود پس. میگویم از امتحان کردنِ چیزی که ازم خواستهای میترسم، جواب میدهی «از کامفورت زونت بیای بیرون میای تو بغل خودم، من مراقبتم، با هم تجربهش میکنیم». بعدها قبل از اینکه برای بار اول جدا شویم بهت نشان میدهم به خاطرت آنقدر عوض شدهام که دیگر خودم را نمیشناسم، و جواب میدهی «مگه مجبورت کرده بودم؟ خودت خواستی. چرا اینقدر به روم میاری که به خاطرم چی کارا کردی؟ مگه کوه کندی؟».
یک سال بعد از آمدنم به کانادا، وقتی همکلاسیِ ایرانیام بهم پیشنهاد رابطه دوستی میدهد و با گرفتن یک جوابِ مثبتِ نیمبند همان شب به زور سعی میکند باهام بخوابد، به جای اینکه از خانهام پرتش کنم بیرون و به پلیس یا دفتر رسیدگی به آزار جنسی دانشگاه خبر بدهم، خودم از خانه فرار میکنم و تا دوی صبح برنمیگردم. برای مشاورم تعریف میکنم که «خب همه رابطهها مستقیم به همین ختم میشن دیگه، نه؟ تقصیر خودم بود که میدونستم هنوز راحت نیستم که حتی لمسم کنه، ولی به پیشنهاد رابطهش جواب مثبت دادم. اون عادی بود، من باید بیشتر تاکید میکردم که غیرعادی ام.» و مشاورم، مشاورِ کاناداییِ سفیدپوستِ غرق-در-آزادی-اجتماعی-بزرگ-شدهام، با چشمهای گرد شده به دختر شرقیِ روبرویش، ساکن یک کشور سنتی، زل میزند. «نه. اون عادی نبود، همه رابطهها بلافاصله به foreplay یا سـکس ختم نمیشن سارا.»
برچسب:
نویسنده: پرهام پاکدل