این پست را هزار هزار بار نوشتهام و پاک کردهام. هرروز هرروز. وبلاگهای دیگری باز کردهام و رو به فضای خالیِ روبرویم فریاد زدهام. پست تلگراف نوشتهام و فرستادهام به زبالهدان اینترنت. هزار هزار بار نوشتهام و فکر کردهام مگر من تنها آدمِ روی زمینم که دلش شکسته؟ بقیه آدمها رابطههای چند ده ساله تمام میکنند، با چهار تا بچه از ازدواجِ موفق میآیند بیرون، کدامشان تا حالا مرده که من دومیش باشم؟ مگر پنج سالم است که فکر میکنم باید بهم ترحم کنند و کسی اصلا برایش مهم است که سر چنین موضوعی به هم ریختهام؟ هزار هزار بار پاک کردهام و فکر کردهام تمامش تقصیر خودم بوده، تمامش حقم بوده، اصلا برای چی زندهام؟ اصلا به چه حقی زندهام؟ اصلا برای کی مهم است که زندهام؟ هزار هزار بار در لپتاپ را بستهام و به خودم تشر زدهام که یادت نیست فلانی بهت گفت کاش اصلا وبلاگت را باز نمیکردی؟ یادت نیست بیساری بهت گفت مغزت ایراد دارد و برعکس همه آدمها به جای اینکه از نقطه الف نقطه ب را نتیجه بگیری نقطه ط دسته دار را به دست میآوری؟ کی از تو خواست حرف بزنی؟
باید بنویسم. باید این بار روی شانه را بگذارم زمین. اینجا وبلاگ من است. من اینجا بزرگ شدهام، اینجا جوان و خام و نادان بودهام و قد کشیدم و سرکی از کار دنیا درآوردهام و تمامِ تمامِ تمامش را نگه داشتهام. این منم، این چینی شکستهای که بند نمیخورد منم، نه، این خاک بلوری که دیگر سر هم شدنی نیست منم. این بلایی که سرم آمده و دارد میآید هم قسمتی از تاریخ من است، قسمتی از زندگیام است که بعدا برگردم و بخوانمش و ببینم که از این هم جان سالم به در بردم. باید بنویسم که یادم بماند.
اما انگشتهایم یاری نمیکنند. دست میکشم روی کیبرد و انگشتهایم زمزمه میکنند «تلاش نکن، ما نمینویسیم. مگر اصلا میشود به قالب کلمه درش آورد؟» به مانیتور نگاه میکنم و چشمهایم اشک میریزند که «کسی که به هر حال نمیفهمد.» لبهایم را میجوم و خون میزند بیرون: «میآید سر وقتت و بهت اثبات میکند همهچیز تقصیر تو بوده و هست و خواهد بود، هیچکس حرفت را باور نمیکند، بعد میخواهی چه غلطی بکنی؟»
مینویسم. باید چاقو بیندازم توی حلقم و تکه تکه این بغض گیر کرده توی گلو را مثل یک غده سرطانی بکشم بیرون. همینقدر درد دارد. همینقدر خوشایند نیست. همینقدر منتشر کردن ندارد. نمیدانم چقدر طول میکشد که تمامش کنم. نمیدانم هر چند وقت یکبار برمیگردم که نوشتنش را ادامه بدهم. ولی تا وقتی تکه آخر را در نیاوردهام، هیچ چیز دیگری نخواهم نوشت.
ببخشید که اینجا تا مدت نامشخصی فقط غمنامه و هیستریا خواهم نوشت. فعلا گنجشک لاغر بدبختی هستم زیر رگبار باران که از دستهاش جدا افتاده و دارم دست و پا میزنم که زنده بمانم. نمیدانم باید کامنتها را باز بگذارم یا نه. نمیدانم باید کامنتها را جواب بدهم یا نه. ولی میدانم که باید اینجا بنویسم. چون اینجا وبلاگ من است و تویی که فکر میکنی کاش اصلا وبلاگم را باز نمیکردم میتوانی بروی به جهنم.
برچسب:
نویسنده: پرهام پاکدل