اکنون که به قول سعدی به درخت گل رسیدم، اجازه میخوام که کمی در مورد این درختِ گل (خارجه، بلاد کفر، کَنِدَع) براتون صحبت کنم و «دامنی پر کنم هدیه اصحاب را».
آیا من اولین ایرانی ای ام که آمریکای شمالی رو فتح کرد؟ آیا تنها ایرانی ساکن کِبِک هستم؟ آیا یگانه دانشجوی ارشد اینجام که استادش هزینه تحصیلش رو میده؟ آیا شرایط خاص و خفن و تکرار نشدنی ای دارم؟
خیر.
چیزهایی که در ادامه خواهم گفت، تجربیات شخصی منه. تجربه افراد دیگهای که با شرایط مشابه اینجا اومدن یا اینجا زندگی میکنن ممکنه (قطعا) متفاوت باشه. اینها چیزاییه که به نظر من اومده، چون برای من مهم بوده و نگاهم دنبالشون چرخیده. تجربه آدمهای دیگه از زندگی تو مونترآل یا زندگی دانشجویی در خارج میتونه متفاوت باشه و این به این معنی نیست که تجربه من یا اونها غلطه. بنابراین به عهده خود خوانندهس که در نظر بگیره تفاوتها میتونن ناشی از چی باشن و چه برداشتی از تجربیات متفاوتِ ملت داشته باشه.
با این مقدمه میریم که بپردازیم به یک باور عمومی در مورد بلاد کفر!
3- فقط ماییم که همه ماسکهای سطح کشور رو غارت کردیم، فقط ماییم که عین خیالمون نیست و رعایت نمیکنیم، خارجیا آدمن ما آدم نیستیم، همهش تقصیر مردمه، لیاقتمون همین آخوندان!
یک هفته قبل از قرنطینه سراسریِ مونترآل و تعطیلی دانشگاهها و ادارات، تقریبا هیچ کجا ژل ضدعفونی، ماسک و دستمال توالت پیدا نمیشد. اون جاهایی که پیدا میشد قیمتش سر به فلک نکشیده بود، حتی بعضا تخفیف خورده بودن، ولی پیدا کردنشون کار حضرت فیل بود.
تا یک ماه بعد از قرنطینه، ملت همچنان میرفتن خونه هم مهمونی، گشتوگذار، تفریح و خرید. دولت مجبور شد اعلام کنه اینکه میگیم تجمع تو خونه خودتون ممنوعه به این معنی نیست که تو خونه همسایه یا تو حیاطِ رفیقتون مجازه! رو درِ همه خونهها اعلامیه زدن که مهمون نیارید، پیک رستوران و پست رو توی راهرو راه ندید، فقط برای کار ضروری از خونه خارج شید و باز هم من مجبور شدم رأساً دوستپسرِ [غیرِ ایرانیِ] همخونه[ی فرانسوی]م رو که دانشگاهش تعطیل شده بود و هفتهای شیش روز میاومد به اینجا سر بزنه بندازم بیرون. اونم نه با استناد به اینکه آقا دولت گفته و قانونه و رعایت کنید، چرا که معتقد بودن ما مراقبیم و چیزیمون نمیشه؛ بلکه مجبور شدم دست به دامنِ بیماریِ مزمنم بشم و بهشون لو بدم که در خطر مرگ قرار دارم تا بیخیالِ هرروز پیکنیک گرفتن بشن. الان تجمع تا سه خانوار (به معنیِ افرادی که با هم زندگی میکنن) مجازه با حفظ فاصله هر خانوار از بقیه. ما هفته پیش رفتیم پارکِ مونترویال هواخوری، و ابناء بشر طوری در هم میلولیدن تو گویی کرونا همه جا هست جز کبک. در حالی که کبک بیشترین تعداد مبتلا و مرگومیر رو تو کل کانادا داره.
ماسک زدن و فاصله گرفتن از هم تا وقتی توی فروشگاهها اجباری نشد، به بندِ کفشِ ملت بود و عملا خریدِ بقالی هم میدون مین حساب میشد. سوال میشه که ماسکها چرا تموم میشن اگه میخرید و نمیزنید؟ و هیچکس نداند که چرو. همین سه روز پیش من رفته بودم قراردادِ خونه جدید ببندم و صاحبخونه داشت واحد بالایی رو بدون ماسک (پزشکی یا غیر پزشکی) نشونِ سومین مستاجر احتمالیِ اون روز میداد که اونم ماسک نداشت. در حال حاضر فروشگاهِ فارماپری و ژان کوتو ازتون اعتراف میگیرن که آیا علائم دارید یا تست شدید یا نه و میشمارن چند نفر داخل مغازه هستن تا از یه حدی رو بیشتر راه ندن؛ فروشگاهِ ماکسی ازتون میخواد دستتون و سبد خریدتون رو با ژلی که دم در تعبیه شده بشورید و کسی چک نمیکنه درست انجام میشه یا نه؛ فروشگاهِ مترو بهتون یه سبد میده که موجب شه نچسبید به بقیه خریداران؛ و سوپرمارکتها فقط جلوی صندوقدار پلاستیک کشیدهن. به عبارتی هیچ پروتکل ثابت و یکسانی برای پیشگیری وجود نداره و جونتون پای خودتونه.
آدمها هنوز ماسک و دستکششون رو تو خیابون میندازن، در حدی که پزشکان و پرستاران مجبور شدن ویدئو بدن که اون لامصبا رو بندازین تو سطل زباله. به کرات والدین با بچه بدون ماسک دیده شده چون به اشتباه معتقدن بچه نمیگیره.
نه، تقصیر ما نیست، ما مزخرفترین نژادِ روی زمین نیستیم و بقیه هم تا وقتی مدیر درست بالا سرشون نباشه، سرشون با گوششون پنالتی میزنه.
پینوشت: تصمیم دارم یه برنامه ثابت برای آپ کردن داشته باشم چون به نظرم حالم رو بهتر میکنه. فعلا تصمیمم روی یکشنبه و پنجشنبهست. امیدوارم بتونم بهش پایبند بمونم و کمکم کنه دوباره نوشتنم رو غلتک بیفته.
پیدرپینوشت: اگه درخواستی، پیشنهادی، سوالی برای پستهای بعدی دارید خوشحال میشم بدونم. میخوام ترجمولیکِ جدید بذارم مثلا.
برچسب:
نویسنده: پرهام پاکدل