خرید بک لینک

از روزی که دوباره شروع کردم به نوشتن، و کامنتهای محبتآمیز و دلداری دهنده گرفتم که اینقدر خودم رو سرزنش نکنم و تقصیر به گردن خودم نندازم، منتظر بودم به این پست برسم که متوجه اشتباهتون بشین.



چند وقت بعد دوباره بهش پیام دادم. چرا؟ چون تولدش بود. چون دلم تنگ شده بود. چون با اینکه اسمش دوست داشتن نبود، ولی میخواستم مطمئن شم حداقل یه نفر تولدشو تبریک میگه. چون تولدا مهمن و نباید تنهایی برگزار بشن. چون دارم خودمو گول میزنم و احتمالا دنبال جلب توجهی ترحمی چیزی بودم. نمیدونستم اون موقع با کسیه یا نه. اگه با کسی بود و ماچ و قلب میفرستادم و زندگیش به هم میریخت چی؟ فقط گفتم تولدت مبارک. یه دو نقطه پرانتزم گذاشتم تهش که از تهدید آمیز بودنش کم شه. اون موقع کاراموزی میرفتم بیمارستان مغز و اعصاب، میشستم تو اتاق کوچولویی بغل یه آقای مسلمون فرانسوی و کد میزدم. تبریک رو به وقت ایران فرستاده بودم که به وقت کانادا ساعت مسخرهای میشد؛ و جواب تبریکم رو بعد از ساعت نهارمون گرفتم. گفته بود که با کسیه، گفته بود که نباید بهش اینجوری (چه جوری؟) پیام میدادم و خودم میدونم تهش به چی ختم میشه. نمیدونستم منظورش چیه. فکر کردم قراره دعوا شه. معذرت خواستم.

منظورش دعوا نبود.


من از این قسمت داستان متنفرم. از قسمتی که تهدیدم میکنه که ازش میترسم و اگه راست میگم که نمیترسم چرا براش لخت نمیشم. از قسمتی که واقعیت میخوره تو صورتم، اینکه دلش برای من تنگ نشده، برای کارایی که باهام میکرده تنگ شده، و وانمود میکنم نشونهها رو نمیبینم. از قسمتی که وانمود میکنم تمام مدت داشتهم خودم رو لوس میکردهم و آره دلم میخواد و گوشیم رو میذارم تو جیب سوییشرتم و میبرم دستشوییِ. از قسمتی که مانیتور لپتاپم رو میچرخونم تا تو دیدِ آقای فرانسویِ بغل دستم نباشه. از قسمتی که میفهمم با دختریه که توی شیش ماه کانادا بودن من ازم برای بیرون رفتن باهاش اجازه میگرفته و بهش نمیگم دلم چقدر شکسته.

از قسمتی که به خودم، به او، به کائنات دروغ میگم تا نگهش دارم. تا خوشحالش کنم. تا دوستم داشته باشه. چرا اینقدر رقتانگیزم؟ چون اینقدر رقتانگیزم. علت و معلول خودمم. اگه نبودم، به جای اینکه از این قسمتِ داستان متنفر باشم، از خودم متنفر بودم.

صبر کن، از خودم متنفر نیستم؟

هستم.


یک هفتهای گاه و بیگاه با هم «حرف» زدیم. بعد تصمیم گرفتیم که واقعا درست نیست و تمومش کردیم. بعد زندگی من اینجا به هم ریخت، به معنی واقعی کلمه به هم ریخت، و من پناه بردم بهش، چون فقط اون میتونست آرومم کنه. دوباره تمومش کردیم و مشاورم بهم هشدار داد که مثل اعتیاد باهاش رفتار نکنم. رفتم سلمونی و موهام رو که بیست و یک روز بعد از تولدم تا بالای گوشم قیچیقیچی کرده بودم، از تهِ تهِ ته زدم. چون زورم فقط به موهام میرسه. و چون روی پاهام جایی نمونده بود که کبود نکرده باشم.


روز سالگرد مامان مرخصی گرفتم و نشستم خونه، بغ کردم رو صندلیم و زل زدم به گوشه دیوار. اینجا به کسی نگفتهم. نمیخوامم بگم. پیام داد و فکر کردم میدونه چه روزیه، واسه همینه. یه کم صحبت کردیم و حرفمون از موهام رسید به جاهایی که نمیخواستم، و به نخواستنم هم محل نمیداد. دعوامون شد. این دفعه که غمگین و عزادار بودم حقیقتی که دوباره تو گوشم سیلی میزد رو نادیده نگرفتم. بلاکش کردم. گردنبند باباقوریای که مامانم از یزد برام خریده و از روز اولی که اومدم اینجا هرروز و همهجا گردنم بوده از گردنم دراوردم، افتاد زمین و شکست. اینا اتفاقیان؟ دوست دارم به خرافات اعتقاد داشته باشم و فکر کنم روح مامانم اونقدر ازم ناراحته که یادگاریش رو بشکنه؟ البته که دوست دارم. هر چیزی که بیشتر به این حقیقت دامن بزنه که چه لجنی هستم مورد استقبالم واقع میشه.


همون هفته آقای همکلاسی پیشنهاد میده بیاد کمکم برای جمع کردنِ وسایلم که ساس زده، برای شام پیتزا میاره، تا نصفه شب میمونه و ازم میخواد بهش فرصت بدم همو بشناسیم و باهام وارد رابطه بشه. من نمیدونستم وقتی یکی رو دعوت میکنی خونهت معنی خاصی میده. شما میدونستین؟ میگم که نمیخوام. پسره رو تا مترو که خیابون بغلیه همراهی میکنم و بین راه دستمو بیهوا میگیره، دستمو میکشم، چیزی نمیگم چون «دختر خوبیام»، حتی وقتی کسی داره بهت آسیب میزنه تصمیم دارم درقبالش دختر خوبی باشم. چون دیگه نمیدونم چی طبیعیه چی نیست. امیدوارم خدا اگه وجود داره، همه کسایی که تا دهنم رو باز کردم بهم گفتن وحشی و روانیام ببخشه و همین هم براشون کافی باشه؛ چون من قصد دارم بخش زیادی از تقصیر رو درمورد تمام موقعیتهای زندگیم که به جای گرفتن حقم قرمز شدم و سکوت کردم که دختر خوبی باشم، گردن اونا بندازم و هرگز هرگز هرگز نبخشمشون.

پسره همخونهی دوست نزدیکمه، نمیتونه قصد بدی داشته باشه مگه نه؟ من عقل ندارم به خدا، عقل من چهار سالشه. فرداش دستجمعی دعوتم میکنن خونهشون فیلم ببینیم و میرم، چون عقل ندارم. شب به جای اتوبوس سوار شدن یک ساعت باهاش پیاده برمیگردم خونه، چون عقل تو کلهم نیست. بهش میگم که اگه قصد خاصی داره، من گرایش خاصی به پسرها (و دخترها، و کلا غریبهها) ندارم و سیستم من طور دیگهای کار میکنه. بهم میگه «تو تا حالا با من امتحان نکردی، من قول میدم که خوشت بیاد و خیلی هم گرم خواهی بود». شما چراغهای خطر چشمکزن قرمز رو میبینین که سراسر صحنه رو پر میکنن؟ من نمیبینم. چون عقل ندارم. چون میخوام دختر خوبی باشم و فقط سکوت میکنم و قرمز میشم. بهش میگم که قضیه «دخترای ایرانی میگن نه ولی منظورشون آرهس» نیست، واقعا نیست، من واقعا از لمس شدن خوشم نمیاد، به آدما اینطوری نزدیک نمیشم، و الانم نهایتا میتونم درهای دوستی رو به روش بگشایم. معذرت میخواد که دیروز دستمو گرفته و میگه فقط بهش فرصت آشنایی بدم و قول میده هرجا من عقب کشیدم پا پس بکشه. قبول میکنم و فیلم میذارم ببینیم. اتاقم بههمریخته و شلوغه و همه وسایلم تو پلاستیک بستهبندی شدهن به جز تخت و صندلی. قراره سمپاش بیاد فردا. میشینیم روی تخت و گوشی رو میذاریم روی یکی از جعبهها. شما میدونستین اینا همهشون معانی نهفته دارن؟ من نمیدونستم.

ده دقیقه بعد از شروع فیلم وقتی از پشت گردنم رو گرفت و سعی کرد به زور بخوابونتم رو تخت فهمیدم یه چیزی اشتباهه. مست بود؟ هیجانزده بود؟ من نخ داده بودم که چیز خاصی دلم میخواد؟ خودم رو از چنگش کشیدم بیرون، ولی بیرونش نکردم. نشستم همونجا تیلیک تیلیک لرزیدم. گفت اگه سردمه باید بغلم کنه که گرم شم. گفتم لازم نکرده و تیلیک تیلیک لرزیدم. دوباره سعی کرد هلم بده روی تخت و من دستش رو به زور زدم کنار. معذرت خواست و یه کم در سکوت به مانیتور گوشیم نگاه کردیم که هنوز داشت قسمت اول Good Omens رو نشون میداد. دیوید تننت بیچاره که تا ابد منو یاد تیلیک تیلیک لرزیدن میندازه. یهو بهم نزدیک شد و سرم رو بوسید. از تخت پریدم پایین. کفشامو پوشیدم و از خونه رفتم بیرون. بدون دسته کلید و گوشی و هیچ کوفت و مرگی. دنبالم نیومد. رفتم پشت شاسی بلند جلوی خونه همسایه بغلی ایستادم و خودم رو بغل کردم و به آسمون زل زدم و تیلیک تیلیک لرزیدم. هنوز نزدیک خونه بودم، ممکن بود پیدام کنه. رفتم فروشگاه 24 ساعتهی بغل مترو و رفتم اون ته وانمود کردم چیپس میخوام. هربار در مغازه باز شد نشستم رو زمین که اگه پسره بود پیدام نکنه. فکر میکنین میترسیدم بلایی سرم بیاره؟ نخیر. میترسیدم ناراحتش کرده باشم و بهش برخورده باشه. یه بیخانمان اومد تو و به صاحب مغازه تعارف کرد برن بیرون علف بکشن. پشت سرشون رفتم بیرون، چون آخرین چیزی که میخواستم این بود که از چالهی همکلاسی به چاهِ دو نفر که رو علفن بیفتم. رفتم کوچه بغلی تو حیاط همسایه وایسادم و تا ساعت دوی صبح درجا زدم. چون دوست داشتم فکر کنم تیلیک تیلیک لرزیدنم واسه اینه که تو دمای 21 درجه با تیشرت و شلوار جین سردمه، نه واسه این که چهار سالمه و عرضه ندارم مراقب خودم باشم.


ساعت دو به این نتیجه رسیدم که پسره رو تخت من نمیخوابه و برگشتم خونه. روی تخت یادداشت گذاشته بود که «فکر کردم رفتی wc، دنبالت گشتم نبودی، رفتم خونه». روی گوشی چهل تا میس و مسیج انداخته بود. از همهجا بلاکش کردم. جلوی چتریام که پسره دست کرده بود توش قیچیقیچی کردم. چون عادت دارم همونطوری دست کنم توی همونجای موهام و هربار که انگشتام موهام رو حس میکرد دوباره شروع میکردم به تیلیک تیلیک لرزیدن. سه چهار روز بعد که نتورکینگ داشتیم، پسره اومد گفت ببخشید از خونه خودت زابراه شدی نصفه شبی. بهش گفتم دیگه به درد عمهش میخوره معذرت خواستنش. به هیچکدوم همکلاسیام که منو باهاش همگروه میکردن نگفتم. به دوست نزدیکم که همخونهشه و هی دعوتمون کرد بریم خونهشون مهمونی نگفتم. به دفتر آزار جنسی دانشگاهم نگفتم حتی. سه ماه بعد رفت ایران، ازدواج کرد، برگشت.

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: شنبه 17 خرداد 1399 ساعت: 7:31

صفحه بندی