خرید بک لینک

هر دویمان وقتی هجده ساله شدیم، یک جفت گوشواره طلا هدیه گرفتیم.

مال خواهرم خانمانه و ظریف و مجلسی بود. یک دسته سیم ظریف که دور یک گوی نامرئی تاب برداشته بودند، با چند رشته باریک طلایی از که هر گوی آویزان بود و با هر حرکتِ سرش موج برمیداشت. خواهرم کلی زیورآلاتِ استیل و نقرهی ظریفِ دخترانه داشت و همیشه یک چیزی از یک جاییش آویزان بود. گوشوارهها را چند وقت استفاده کرد و بعد گذاشت کنار برای مهمانی.


من هم دو سال بعد هجده سالم شد و یک جفت گوشواره «آویزونی» هدیه گرفتم. گوشوارههای من در مقایسه با چیزی که خواهرم هدیه گرفت، بچگانه و جلف بودند. یک ماهِ دماغ و دهندار و یک ستاره، که هرکدامشان با یک نوارِ پیچدرپیچِ طلایی از قلابِ هر گوشواره آویزان شده بودند. اصلا در جعبه هدیه را که باز کردم ناامیدی مثل یک پتوی خیس سر تا پایم را بغل کرد؛ نه تنها «گوشواره» هدیه گرفته بودم، و نه تنها گوشوارههایم «بچگانه» و «تو چشم بیا» بودند در حالی که میتوانستند ساده و ظریف باشند، بلکه احتمالا دخترانهترین چیزی بودند که طی پنج شش سال اخیر هدیه گرفته بودم.

سالها بود که گوشواره نمیانداختم، چون برایم زیادی "دخترانه" بود. برای مهمانیها یک سرویسِ طلا سفید داشتم به باریکیِ نخ، که شبیهِ زنجیرِ جاسوییچی بود و اصلا دیده نمیشد. عوضش یک کشو مال خودم داشتم پر از دستبندهای مهرهای و چوبی و جیر، با گردنبندهای یغورِ سنگدار و انگشترهای چوبی. سالها بود که دیگر سعی نمیکردم به اندازه خواهرم «خانم» و «موقر» و «ظریف» باشم. دختر بودن سخت بود، کاری بود که خواهرم به نحو احسن انجام میداد پس شانس برنده شدن برایم نداشت، پر از ضرر و محدودیت بود، و تازه تهش خودت را میکشتی که بر بخوری توی بقیه همجنسهای پوشیده از اکلیل و کرمپودرت که نصف آزادی عملشان بابت چیزی که پوشیدهاند یا به خودشان مالیدهاند از بین رفته، نصفِ دیگر آزادی عملشان هم در چارچوبِ «دخترِ خوب» نمیگنجد و خودشان دو دستی تقدیمش کردهاند به اجتماع.

مدتها بود که دیگر روسریهای مادرم را پشت سرم گره نمیزدم تا وانمود کنم به جای دختر بچه کچلی که موهایش در نمیآید، یا دخترکی که موهایش وزوزی* است و مجور است همیشه قارچی کوتاهشان کند، یک پریِ جادویی با موهای گلگلیِ بلندِ افسانهای هستم؛ بلکه خودم میرفتم آرایشگاه و به فرزانه جون میگفتم سرم را ماشین کند. توی وبلاگم و تمام انجمنهای آنلاینی که عضو بودم، تنها جایی که خودم بودم و دوستهایی داشتم و بهم خوش میگذشت، اولین و مهمترین تعریفی که غریبهها با خواندنِ نوشتههایم میکردند این بود که «چقدر مثل دخترها نیستی» و «اصلا بهت نمیاد دختر باشی» و «به نظر یه پسر جوون میای». حالا برایم مهم نبود که با اینکه توی دنیای واقعی مشخصا دخترم، ولی هرگز یاد نگرفتهام آرایش کنم، شلنگ تخته نیندازم، قر و غمزه بیایم، با ناخنِ بلند تایپ کنم و با پاشنهبلند قدم بردارم. همین یک وجهِ شخصیتم را گرفته بودم جلو و بقیهی «خودم» را پشتش قایم کرده بودم؛ تصمیم داشتم دیگر فقط همان دختره باشم که با بقیه فرق دارد چون به دلایل نامعلومی بهش نمیآید که دختر باشد.


گوشوارهها را در سکوت از جعبه درآوردم. یادم افتاد که بین خودمان، همه فکر میکردند یک مرگیام هست که اینطوریام. هر بار که از سلمانی برمیگشتم خواهرم دماغش را چین میانداخت که «چرا مثل آدم نمیزنی موهات رو؟» و پدرم با تاسف سر تکان میداد که «بگو موهات رو دخترونه بزنن». آدمها دوستانه بهم زخمزبان میزدند که تا ابد نمیتوانم با شلوار و کتانی نگیندار به مهمانی بروم و بالاخره باید یک روز شروع کنم لباسهای لختی جذاب دخترانه بپوشم. خندهدارش اینکه وقتی عضو یک خانواده مذهبی هستی، منظورشان این نیست که قرار است برای جنس مخالف جذاب باشی، بلکه هدف این است که مادری مادربزرگی چشمش تو را بگیرد برای پسری نوهای کسی.

اگر با خودم صادق بودم، هنوز دوست داشتم دامن بپوشم و واقعا کنجکاو بودم بدانم با خط چشم چه شکلی میشوم، اما دیگر نمیتوانستم توی آینه خودم را نگاه کنم و فکر کنم که «این، منم». ظاهر زنانه برایم مثل دست و پا زدن بیهوده برای تبدیل شدن به کسی بود که در براورده کردنِ توقعات دور و بریها از «دختر خوب» شکست میخورد و همان چهارتا دوست آنلاین را هم نداشت. حالا در آستانه دروازههای بزرگسالی، وقتی دیگر عمدهی شخصیتم شکل گرفته و خودم هم پذیرفتهام که آن سارا دیگر بر نمیگردد، والدینم تصمیم گرفته بودند بهم دخترانهترین گوشوارههای روی کره زمین را هدیه بدهند.

جلوی چشمهای منتظرِ مادر و پدرم رفتم پای آینه و گوشوارهها را انداختم توی گوشم.دو تا گوشواره دخترانه ماه و ستارهای، کنارِ موهای خیلی خیلی کوتاهم، و لبهای رنگپریدهی بی آرایشم، تصویر غریبی میساخت. نمیشد گفت زشت هستند یا از قیافهشان بدم میآید، فقط همه چیز در مورد آدمِ توی آینه اشتباه بود. من گوشواره دوست دارم، به نظرم گوشوارههای «آویزونی» هرقدر هم جلف باشند قیافه آدمها را خیلی «خانم» می کنند و من از نگاه کردن به خانمهایی که «خانم» هستند لذت میبرم، اما دوست ندارم خودم را شکل آنها تصور کنم. من توی آینه نبودم. دختری که جای من نگاهم میکرد، قرار نبود وجود داشته باشد، چون هیچکس دوستش نداشت، حتی صاحبِ تصویرش.


تصمیم گرفتم که مثل خواهرم درشان نیاورم. همینجوری. از سر کنجکاوی. یک خرده دلم برای پدر و مادرم میسوخت که چشم بازار را با خریدنِ این دو تا کور کرده بودند و احتمالا سر مدلش هم کلی ملاحضه به خرج داده بودند که خیلی زنانه و دور از انتظار من نباشد. لابد کلی هم امید و آرزو داشتند که این تیر آخر من را به راه راست برگرداند و دوباره بچهی شیفتهی آستین پفی و لاک قرمز اکلیلیشان را از هر کوفتی که من بهش تبدیل شده بودم پس بگیرند. سالها با گوشوارهها خوابیدم و بیدار شدم. خودم را هرروز توی آینه نگاه کردم و دست کشیدم روی دو تا زائدهی طلاییِ جدیدم، سعی کردم با دخترِ آن طرفِ شیشه دوست بشوم. مسخرهست که آدم سعی کند در شان گوشوارههایش رفتار کند؟ من جدیجدی مدتِ مدیدی سعی کردم در شانِ گوشوارههایم باشم و «خانم»تر بشوم.


و میدانید دو هفته پیش، وقتی گوشوارهها را بعد از شش هفت سال دراوردم تا از خودم عکس بگیرم و بگذارم روی پروفایلِ call of duty ام، چی فهمیدم؟

من میترسیدم مثل بقیه باشم و آدمها حوصلهشان ازم سر برود و هرگز نخواهند دوستم داشته باشند، یا از آن بدتر، من را با بقیه در یک دسته قرار بدهند و درموردم قضاوت کنند؛ آن روز، نمیخواستم گوشوارهها توی عکس باشند، چون حالا موهایم تا زیر چانهام میرسد و با گوشوارهها شبیه همهی دخترهای دیگرم. درشان آوردم تا یک لنگه گوشوارهی تیغتیغیِ عاجی بیندازم توی گوشم و مثلا خیلی متفاوت و ویژه به نظر برسم و ملت حاضر در بازی من را مظلوم گیر نیاورند تیربارانم کنند.

اما. گوشوارهها یک چیز دیگر را یادم انداختند.

این قضیه اصلا از اول اینطور شروع شده بود که من از متفاوت بودن، از اینکه به اندازه خواهرم خوب نبودم، به اندازه توقع آدمها «خانم» نبودم، وحشتزده بودم. و از اولین روزی که یک نفر به من گفت «اصلا بهت نمیاد دختر باشی» تا کنون، من پشتِ این ایده که «اگه دختر خوبی نیستم میتونم دخترِ پسرنمای خوبی باشم» پناه گرفته بودم، چون فکر میکردم در معمولی بودن شکست خوردهام. و راه حلم برای این شکست این بوده که کلا معمولی بودن را بیخیال بشوم. و میدانید چقدر بهم سخت گذشته این دوازده سال؟ چقدر از آن طرف ترسیدهام که چون معمولی نیستم، آدمها حوصله نکنند کشفم کنند و هرگز نخواهند دوستم داشته باشند؟


متوجهید که من درواقع طی این دوازده سال، دوازده فریکینگ سال، هی خودم را کشتم و زنده کردم، کوبیدم و از نو ساختم، چون یک لنگه پا منتظر ایستاده بودم یک نفر با من آشنا بشود و فکر کند وه چه جذاب؟

یعنی الان به صورت سه بعدی بهتان اثبات شد که حماقت انسان چقدر میتواند لایتناهی باشد؟



من، منم.

من با پاشنهبلند زمین میخورم و توی خیابان شلنگ تخته میاندازم. پیراهنهای چهارخانهی پسرانه دوست دارم و یک دانه دامن هم ندارم. بلد نیستم قر و غمزه بیایم و دوست ندارم صورتم را رنگ کنم. دوست دارم توی بازی کاراکترِ گولاخِ مذکر را بردارم و توی تقسیم کار کارهای یدیِ پر از کثیفکاری را به عهده بگیرم.

من گوشوارههای طلای ماه و ستارهای دارم که اتفاقا خیلی هم «آویزونی» و «دخترانه» هستند. موهایم را مصری کوتاه میکنم و تا زیر چانه ام هم میرسند. دوست دارم بالای تختم چراغ ریسهای آویزان کنم و شمعهای عطری بخرم. واقعا، واقعا از بافتنی بافتن لذت میبرم. روی کاراکترهای مذکر فیلمها کراش میزنم، ولو اینکه مدل کراش زدنم این باشد که موهایم را مدل آنها کوتاه کنم. شاید رژ لب و خط چشم نداشته باشم، اما روتینِ رسیدگی به موهایم شامل شش هفت محصول مختلف بوده و یک ساعت و ده دقیقه طول میکشد.


و قرار نیست همهی اینها در یک جعبهی مشخص با برچسبِ «معمولی بودن»، «مثل بقیه بودن»، «دختر بودن»، «پسر بودن» یا حتی «خاص و ویژه و متفاوت بودن» بگنجد. تنها جعبهای که قرار است اینها را توی خودش جا بدهد، «من»م. همین منی که آنقدر میترسیدم آدمها پسش بزنند، که خودم قبل از همه پسش زدم و محتوایش را به زور جا دادم توی دو تا قالبِ سادهتر، دم دستی و مجلسی. برای ارائه به جهانیان و برای استفاده در خلوتِ خود. درحالی که بابا واقعا بیخیال.



* ظاهرا موهای من در تمام این سالها وزوزی نبودهن. بلکه فرفری بودهن. موی فر رو نباید شونه کرد، و نباید رِ به رِ شست. دو تا کاری که من دقیقا تشویق میشدم که انجام بدم، چون فکر میکردیم باعث میشه موهام مثل خواهرم لخت و زیبا بشه.

تو خانوادهی ما «تفاوتها ما رو منحصر به فرد میکنن، تفاوتهات رو دوست داشته باش، یاد بگیر چطور باید قسمتهای متفاوتت رو به دست بگیری» معنی نداره. یا مثل بقیهای، یا ای بابا چرا مثل بقیه نیستی؟ لابد یه اشتباهی داری میکنی.

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: چهارشنبه 21 خرداد 1399 ساعت: 1:47

صفحه بندی