خرید بک لینک

دیروز هی اومدم اینجا، سعی کردم پستِ وعدهدادهشدهی دیروز رو بنویسم، هی نشد. سرود ملی آمریکا رو ترجمولیک کردم چون یکی تو تظاهرات هفته پیش علامت گرفته بود دستش که «من تو عراق و ویتنام نجنگیدم (بخونید آدم نکشتم) که پلیس تو خیابونای مینسوتا مردم رو بکشه» و حرصم گرفته بود که بله all lives matter به جز جانِ انسانِ خاورمیانهای، جانِ انسانِ غیرغربی. از اینکه دارم چیکار میکنم نوشتم و ترسهای آیندهم و اثاثکشیِ دو هفته دیگهم (چهارمین اثاثکشی در کمتر از دو سال!) و فارغالتحصیلیِ دو ماه دیگهم و دنبال کار گشتنم. از اینکه دوستای فوق مذهبیِ ایرانم بالاخره فهمیدن که من اینجا حجاب ندارم، اونم از روی یه سوتیِ کاملا قابلِ جلوگیری از جانبِ خودم، و استقبالِ خوبی ازم نشد، با اینکه از آنچه توقعش رو داشتم بسیار متینتر و پذیرندهتر بودن.

هی رسیدم به پایانبندیِ پست و دیدم ای بابا الان حالم خیلی بهتره، دیگه حس نمیکنم لازمه اینا رو با کسی در میون بذارم. گرههای توی فکرم باز شد. بیخیال. و پستها رو پاک کردم. تا اینکه ساعت شد سه و چهل دقیقه و حس کردم دیگه وقتشه بخوابم و اصن چه کاری بود این برنامه دادن برای پستِ هفتگی.

تو تخت وقتی چشمام گرم شده بود و یه پام اینورِ دروازههای نارنیا بود یه پام اونور، فهمیدم رسالتِ دیروزم این بوده که بهتون بگم با خودتون فکر و خیال نکنید. فکراتون رو بنویسین. به زبون بیارین. برای یکی تعریف کنین. قبل از اینکه سعی کنین توضیحشون بدین، شکل یه روفرشی پر از پشمن، زشت و اذیتکننده و پخش و پلا. ولی بعد از اینکه سعی میکنین مطرحشون کنین و به فرایندِ مطرح شدنشون سر و ته ببخشین، تبدیل میشن به یه قرقره نخِ ریسیدهی رنگشدهی زیبا، مناسبِ کارهای دستی.


* بله بله قرار بود یکشنبه و پنجشنبه آپ کنم. بر من ببخشایید.

** تازه اینجا الان جمعهست و من یه روز تاخیر دارم. اونجا الان شنبهست و من دو روز تاخیر دارم. متقلب هم خودتونید.

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: سه شنبه 27 خرداد 1399 ساعت: 0:06

صفحه بندی