خرید بک لینک

چشمهایش را که باز کرد، دستهای تاریکی دور کمرش پیچیده بود.

نفسش را کشید تو و پلکهای خستهاش را به هم فشار داد. همانطور که دراز کشیده بود روی تخت، بدنش را کش و قوسی داد و با اعتراض عضلههای همیشه کوفتهاش نالهی رضایتمندی از گلویش خارج شد.

دستهای دور کمرش سفتتر شدند.

چشمهایش را با اخم باز کرد. امروز وقتش نبود.


خودش را قل داد تا روی تخت بنشیند و پاهایش را بگذارد روی زمین. کمی همانجا بیحرکت نشست تا ارادهاش را جمع کند برای بلند شدن. تاریکی همانطور که بهش چسبیده بود، سرش را گذاشت روی گودیِ بینِ گردن و شانهاش و وزنش را انداخت روی او. سنگینیِ اضافهای که خودش را به او آویخته بود، تنش را میخ کرد به تخت. تاریکی جسم نداشت، ولی سنگین بود. نمیشد مچهای قدرتمندش را گرفت و به زور از دور تنِ آدم جدا کرد، ولی میشد زیر بار وزنش له شد. تاریکی دست بالا را داشت و این، عادلانه نبود.

شکمش از گرسنگی درد گرفته بود. اصلا همین بیدارش کرده بود، نه؟ گرسنگی. باید صبحانه میخورد. معدهاش همینطوری هم خیلی حالِ خوبی نداشت. نگاهی به ساعتش انداخت، هنوز ۸ نشده بود. تاریکی توی گوشش زمزمه کرد: "اگه بلند شی...باید کارایی رو که تموم نکردی تموم کنی...میدونی که هیچوقت تموم نمیشن، مگه نه؟ میدونی که تمام روز قراره بینتیجه دستوپا بزنی...برگرد توی تخت. من پیشت میمونم..."

تاریکی منتظر جواب نمیماند. تاریکی اصولا پیشنهاد نمیداد، برنامه را اعلام میکرد و خودش دست به کار اجرایش میشد. تاریکی هم مثل او خوب میدانست کی زورش بیشتر است؛ معلوم بود که او نه قدرتش را دارد که مخالفت کند، نه انگیزهاش را. برای همین هم وقتی دو تا دستِ پر زورِ دیگر چشمهایش را پوشاند، پلکهایش دوباره بسته شدند، و خودش را به صاحب دستها سپرد تا برش گرداند توی تخت.

ولی امروز واقعا وقتش نبود.


وقتی دوباره چشمهایش را باز کرد، نزدیک ظهر بود، و کابوس دیده بود. معدهاش درد میکرد، تنش از قبل کوفتهتر بود و تاریکی هنوز مثل یک عروسک خرسی بغلش کرده بود. خودش را تکانتکان داد، مثل زنگولهای که توی باد گیر کرده باشد. توی سرش زمزمه کرد "من میتونم بلند شم. من میتونم بلند شم. من باید بلند شم. من میتونم..." تاریکی انگار که صدای افکارش را شنیده باشد صدای تمسخرآمیزی از خودش دراورد. "بذار بلند شم. فقط صبونه میخورم. فقط همین یه کار. بذار بلند شم..." تاریکی با ملایمت صورتش را نوازش کرد و جوابش را داد. "چیزی آماده نداری برای صبحونه بخوری. باید چایی درست کنی، یه بسته نون باز کنی، لیوان تمیز پیدا کنی...و تازه وقتی کارت تموم شد همه چیز رو برگردونی سر جاش. میدونی چقدر کاره؟ اگه یه کم دیگه صبر کنی میتونی باقیموندهی شام دیشب رو واسه نهار بخوری."

حرفش غلط نبود.


دستش را از لبه تخت دراز کرد و کورمال کورمال دنبال گوشیاش گشت. وقتی قفل صفحه را باز کرد نمیدانست دنبال چی بگردد. چند تا اپ را بالا و پایین کرد و روی توییتر متوقف شد. خواندن همیشه کمکش میکرد؛ شبیه حرف زدن بود، ولی تو مجبور نبودی چیزی بگویی. با یادآوریِ این قضیه، تصمیم گرفت تا وقتی تاریکی دست از سرش بردارد خودش را با خواندن مشغول کند. بعد از شخم زدن توییتر رفت سراغ وبلاگها. و بعد سراغ فنفیکشنها. یک چیزی کم بود ولی. انگار دیگر مخاطب بودن کافی نبود. لازم داشت با کسی حرف بزند. نه. لازم داشت کسی با او حرف بزند، با خودِ خودش، نه با جمعی از مخاطبین که او هم بینشان بود. لازم داشت یک چیزی توی قلبش حس کند، لازم داشت دلش به یک نفر قرص شود.

مخاطبین گوشی را باز کرد و با سبابهاش بیهدف کل لیست را اسکرول کرد تا پایین. مطمئن نبود کی را بگیرد. مطمئن نبود چی بگوید. "بیا من رو از هیولای درونم نجات بده؟" نه. معلوم بود که نه. "هیولای درونت چیه عزیزدلم، تنبلیت؟" صدای نفسهای تاریکی را از پشت گردنش میشنید و مورمورش میشد. کوفت، حتی میتوانست صدای لبخند پیروزمندانهاش را هم تصور کند.

"من تنبل نیستم. من فقط.."

"فقط چی؟ تا ظهر توی جات میمونی چون صبحونه درست کردن برات کار شاقیه؟"

قفسه سینهاش فشرده شد. تاریکی سفتتر بغلش کرده بود، شاید هم ذهنش باز داشت تلاش میکرد دردش را تقصیر یک عضو قابل لمس بیندازد.

"بعدش چطور؟ میتونی کارتنهایی که هفته پیش آوردی باز کنی تا بالاخره همه چیز رو بچینی سر جاش؟"

دو دستی گوشی را چسباند به خودش و آنقدر فشارش داد که بندانگشتهایش درد گرفتند.

"یا شایدم فکر کردی میتونی اول زمین رو جارو کنی تا مجبور نباشی برای بیرون رفتن از تخت دمپایی پات کنی. شاید اینجوری برات راحتتر باشه بلند شی و به کارات برسی. چون تنها چیزی که برای هر کاری مانعت میشه، همینه..."

پاهایش را توی دلش جمع کرد، بازوهایش را بغل کرد و گلوله شد گوشه تخت. اگر میتوانست کاری کند که آب برود و هیچ ردی ازش باقی نماند، دریغ نمیکرد. تاریکی لبهایش را چسباند به گوش او و سخنرانی زهرآگینش را ادامه داد.

"..اینکه هیچکاری تو یه مرحله تموم نمیشه، همیشه باید چند تا قدم برداری تا به هدفت برسی و تو...اونقدر ضعیف و به درد نخوری که نمیتونی."

...

سکوت.

"هیچکس نمیتونه نجاتت بده. هیچکس نمیخواد که یه تنبل حقبهجانب رو نجات بده."

باز هم سکوت.


تاریکی میخ آخرش را کوبید و دیگر حرفی نزد. با دستهای بیشمارش دور تن او پیچید و رضایتمندانه خودش را بیشتر از قبل بهش چسباند. او داشت میلرزید، اما تلاشی نکرد تا جلویش را بگیرد. بعد از چند لحظه، صدای ضعیفی از طرفش بلند شد.

"من... لازمه برم دستشویی."

"نه عزیزدلم، لازم نیست."


برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: شنبه 28 تير 1399 ساعت: 11:01

صفحه بندی