خرید بک لینک

من تقریبا نه ساله که با یه روح لال غمگین درگیرم.

شما ته سالن که دست بلند کردی سوال داری، بفرما... جان؟ از کجا اومده؟ دوست عزیز...!! باورم نمیشه سوالتون اینه!! بزرگوار ردیف پنجاه صندلی شیشم از چپ شما چی میخوای بپرسی؟ ببخشید؟ به لحاظ علمی وجود روح اثبات نشده؟ بنده از انتطامات سالن خواهش دارم این دو عزیز رو به سمت درب خروج رهنمون بشن.

[نفس عمیق و محکم گرفتن دو طرفِ تریبون]

تصحیح میکنم عزیزان. من تقریبا نه ساله که روحِ لالِ غمگینی دارم.


پدر مادرم من رو با مشاورهای مختلفی آشنا کردن. مشاورهای ساکت و گوش دهنده، مشاورهای امون ندهنده و وراج. مشاورهای چادری، مشاورهای ریشو با انگشتر عقیق و وردهای جادویی از مفاتیح و دعای عرفه، مشاورهای هیز، مشاورهای متصل به حلقه مرکزی کیهان. مشاورهای قرصنویس، مشاورهای "برو بابا چیزی نیست".

هیچکس اونطرفِ اتاق مشاوره نمینشست تا نظر من رو بخواد. هیچکس نمیپرسید امروز اومدی از چی حرف بزنی. همیشه یه سری سوال بود که بابتشون بازجویی میشدم، چیزهایی که بابتش بهم پوزخند میزدن و ازم میخواستن گندهتر از دهنم/سنم حرف نزنم، تفاوتهایی که بابتش با نگرانی چیزهایی یادداشت میکردن. یه شیر پاک خوردهای تو راهنماییمون به والدینم اطلاع داده بود دخترتون مثل مرغ کرچ رفتار میکنه، و واکنش طبیعی والدینم همچون والدین السا در فروزن، این بود که از هرگونه مکالمه رودررو پرهیز کرده، من رو در اسرع وقت نشونِ گرونترین و وقتندهندهترین مشاورهای سطح کشور بدن تا کشف بشه مشکل چیه. و از اونجا که من در جریان نبودم که بابت چی از این روانشناس به اون روانپزشک پاسکاری میشم، و پوزخندهای سه چهار نفرِ اول به مذاقم خوش نیومده بود، جلسههای مشاوره(بازجویی) محدود به تلاشهای مصرانهی من برای عادی جلوه کردن و تکذیب همه چیز شده بودن.


علی ای حال.


من طی این نه سال تکونی به خودم ندادم که روح غمگینم رو به حرف بیارم. یا زیر نظر بگیرمش ببینم مرگش چیه. خیلی قهرمانِ-افسردهی-انیمهای طور، یه لبخند چسبوندم به صورتم و هر جا حواسم جمع بود نیشمو واسه همه گوش تا گوش باز کردم. هر وقت غمم گرفت لگد زدم به روحم که "اگه جرات داری یه کاری کن لو بریم!". هر وقت عصبی و نگران بودم خودم رو بابت بچه بودن، ضعیف بودن، ناتوانی در مدیریت زندگیِ یه نفرهم اونم وقتی هم سن و سالهام بچه دارن، تنبیه کردم و ریختمش توی خودم. واکنش آدمهای نزدیکم به "ضعف"هام همین بود. بابت استرسی بودنم تو خونه تنبیه میشدم. بابت اینکه جوابِ "چطوری؟"هام همیشه "بد نیستم" بود حوصله دوستام رو سر میبردم. مردی که دوستم داشت بابت اینکه هنوز دلش رو ندارم فیلمی نگاه کنم که کاراکترش سرطان منجر به مرگ داره، ازم شاکی بود که "قراره تا ابد سر همه فیلمها بازی دراری؟". من اون بیرون فیلم بازی میکردم که همه چیز مرتبه و از پسِ همه چیز بر میام، چون کسی نباید میفهمید روحم داره زرد میشه میفته. روح لال غمگینمم نشسته بود رو صندلی، تخمه میشکست و پهلوهای لگدخوردهی کبودش رو میمالید.


در آستانهی سال دهم، کشف کردم که روحه حرف میزنه گاهی.

اگه وقتی داره دست و پا میزنه از یه حمله عصبی جون سالم در ببره، به جای لگد زدن بهش بغلش کنی و بپذیری که تقصیر اون نیست، ممکنه از دهنش در بره که لازم داره با یه آدمِ امن صحبت کنه. اگه وقتی استرس داره که زشت و بدترکیب و بدتیپ و کجوکولهست ازش بپرسی چرا، سرش رو میندازه پایین و با خجالت توضیح میده که "چون تو هیچوقت قبل بیرون رفتن خودتو تو آینه نگاه نمیکنی، و وسط خیابون کشف میکنی شلوارت تو جورابته، و بعد تا یه هفته استرس داری که آدمای سر راهت در موردت چی فکر کردهن. چون تو مدام خودت رو با خواهرت مقایسه میکنی که چهره دخترونهتر و پختهتری داره و فکر میکنی یا اون قیافهت رو تایید میکنه (که فاک به وجودِ پر نخوتش، هرگز نکرده و نخواهدم کرد) یا شکل شرک هستی."


من روح کمروی شکنندهای دارم.

ارواح با دفترچه راهنما توزیع نمیشن. من وظیفه دارم خودم کشف کنم چطور با روح کمروی شکنندهم کنار بیام. و انکارِ وجودِ آسیبهاش، کمکی به پیدا کردنِ جاهایی که چسب زخم نیاز داره نمیکنه. لگد زدن تو صورتش وقتی اضطراب داره مثل مار دورش میپیچه، فقط کار ماره رو راحتتر میکنه.


بلد بشید با دیوهای شخصیتون بجنگید. بلد بشید جونتون رو زیاد کنید. برای نقطه ضعفهاتون آیتمِ مکملِ پوششدهنده بخرید.

کاراکترا از قبل انتخاب شدهن و این بازی دکمهی ریاستارت نداره.


برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: شنبه 28 تير 1399 ساعت: 11:01

صفحه بندی