خرید بک لینک

من چند جور کابوس ثابت دارم. اتوبوسِ عروسیمون که میره تو دره، افراد رندومی که کتکم میزنن و نمیتونم حتی زیر دستشون تکون بخورم، کشتن تصادفیِ آقای برادر طی سوانحی که فقط تو فیلمای مقصد نهایی دیده میشه، و آرامش.


خواب آدمهایی رو میبینم که دوستم دارن و اینو میدونم؛ دوست داشتنی که باورش دارم و بابتش معذب و شرمنده و "ولیمنلیاقتشوندارم" نیستم. آدمهایی که مراقبمن؛ بهشون دلگرمم و بابتش نگران و شرمسار و "نکنهسربارشونم" و "میخوانازشرمخلاصشنولیروشوننمیشه" نیستم. همه چیز آرومه و ما فقط نشستیم کنار هم و گاهی هندونه میخوریم و لبخند میزنیم.

بعد من نفسزنان از خواب میپرم و قلبِ پیر و خسته و چروکیدهم مچاله میشه، درد میگیره، زانوهاش رو تو بغلش جمع میکنه و بابت حسهایی که تو دنیای واقعی جراتشو نداره احساس کنه، با صدای دختربچه چهارسالهای که کسی بازی راهش نمیداد میزنه زیر گریه.


من عادت ندارم کسی ازم خوشش بیاد. از دوست داشته شدن وحشت میکنم. و مدام میخوام به خودم و دنیا و طرف ثابت کنم لیاقتشو ندارم. و مغزم تصمیم گرفته یه شب در میون منو بشونه کنار غریبههایی که دوست دارن بیکار بشینن کنار من، دستم رو تو دستشون فشار میدن و منو تو پناه خودشون میگیرن، از خطری که وجود نداره محافظتم میکنن، و بنا به دلایلی هندونه هم خیلی دوست دارن.


+بعدا در مورد این نیاز به پناه گرفتن هم مینویسم.

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: شنبه 28 تير 1399 ساعت: 11:01

صفحه بندی