الان که دارم این پست رو مینویسم، ساعت پنج و نه دقیقه بامداده و من وسط پایاننامهم حوصلهم سر رفته. داشتم حین نوشتن تو سر خودم میزدم که چرا همیشه کارات رو شب انجام میدی و طی روز با تیرآهن هم بزننت نمیشینی پای درست؟ یادم اومد از اول دبستان، خود خود اول دبستان، طی روز یللی تللی میزدم و مامانم هی میپرسید تو مشق نداری؟ من میگفتم خیر! و مینشستم پای «در جستوجوی دلتورا» یا «نیکولا کوچولو». ساعت نه شب که میفرستادنمون بخوابیم یادم میاومد که عه! علوم باید لوبیا میخیسوندم. باید یه صفحه املا مینوشتم. فردا کتابکار ریاضی داریم! بعد از اونجا که من رو از همون اول دبستان به دستانِ باکفایتِ خودم سپرده بودن و مدیریت و اجرای همه چیز پای خودم بود، و از طرفی از اونجا که اتاق خوابم با خواهر و برادرم مشترک بود و نمیتونستم چراغ رو روشن بذارم* مشق بنویسم، با سری برافراشته و به تنهایی میرفتم تو هال یا پذیرایی و کتاب دفترم رو پهن میکردم برا مشق. مامانم هم که شستش خبردار میشد که من مشقام مونده، میاومد کنار دستم جا پهن میکرد میخوابید. شاید بپرسید که چرا؟ کل خونه دو قدم بود، من اگه تو پذیرایی آتیش هم میگرفتم صدای دادم به اتاقِ مامانم میرسید، چه فرقی داشت کنار دستم بخوابه یا تو اتاقش؟ چه فرقی داشت من شب تو اتاقمم یا تو هال؟ ندانم. خلاصه که مامانم میخوابید کنار دست من، و من از ترس اینکه بدخواب شه در سکوتی مرگبار مشقامو مینوشتم. در این حین هم تا وقتی که من مشقام تموم بشه، مامانم هر چند وقت یه بار چشماش رو باز میکرد تو خواب و بیداری میگفت تموم کردی؟ میگفتم نه. باز میخوابید. یه بار شب سیزده به در یادم اومد معلممون اول زمستون گفته روزی یه خاطره بنویسین، بعد از عید بیارین. یه دفتر خاطره جلد سخت چیتان پیتان بزرگسالان داشتم با برگههای رنگیرنگی، اونو گذاشتم وسط و ورق به ورق هرچی از اول دی یادم اومد نوشتم. صد و سه تا خاطره واقعی و الکی تولید کردم. تا دوی صبح طول کشید. فرداش دفتره رو بردم مدرسه، خود معلم یادش نبود که گفته خاطره بنویسیم، و تکذیب کرد همه چیز رو. و من هنوز بابت اون دفتر خوشگله از معلمه گله دارم.
یه چیز دیگه که بابتش خیلی دعوا میشدم این بود که شب کیف نمیچیدم. صبح میچیدم. دفتر یادداشت هم نداشتم که مشقام چیه و کتاب چی لازم دارم. همهش متکی به حافظه. کل سیستمی که باهاش تحصیل میکردم پر از حفره امنیتی و جا برای خطای انسانی بود، با اینکه تا آخر دبیرستان تقریبا هیچ بلای مهمی سرم نیومد و تعداد دفعاتی که زنگ زدم خونه تا چیزی که جا گذاشته بودم رو برام بیارن شاید به اندازه انگشتای یه دست هم نباشه. و این قضیه کفر همه رو در میآورد. ما خانوادگی از اونایی هستیم که معتقدیم همه چی باید هزاران ساعت زودتر انجام بشه تا جا برای تصحیح/بهبود عملکرد یا مقابله با بلایای احتمالیِ ماوراءطبیعی وجود داشته باشه. ما چمدونمون رو سه هفته قبل سفر میچینیم و سه روز قبل از سفر میریم بست میشینیم تو ایستگاه تا سفر رو از دست ندیم. و اینکه یکیمون اینجوری با زندگیش تا کنه والدینمون رو تا مرز جنون استرسی میکرد. ولی من تا همین الانش کوتاه نیومدهم و کیفم رو لحظه آخر قبل از خروج از منزل میچینم!
گل مرا چنین سرشتهاند و لگد هم کم خوردهام.
*خواهرم راهنمایی-دبیرستان که بودم منو به مدت سه سال به بهونههای مختلف از اتاق خواب مینداخت بیرون: چون شب با گوشیم بازی میکردم و صدای تیکتیکِ دکمهها بیدارش میکرد/قل میخوردم و تشکم صدا میداد(!)/با آهنگی که گوش میدادم لب میزدم و صدای بلاب بلاب کردنِ لبهام نمیذاشت درس بخونه. بعد دیگه خانواده به این نتیجه رسیدن که شورش در اومده و برادرم رو از اتاقش منتقل کردن به هال، من رو فرستادن تو اتاق برادرم. الانم من فقط منتظرم ببینم این سر شوهرش چه بلایی میاره.
برچسب:
نویسنده: پرهام پاکدل