داشت میگفت: انقدر خسته ام که دارم نصف میشم. اصن حس می کنم به بلوغ سلولی خودم رسیدم...الان تقسیم میشم دو تا محمد کوچولو ازم در میاد.
-در حالی که صدای گربه در اوایل بهار! میدهد روی مبل می افتد-
پی نوشت: دزد آمد و کفش های مادرم را برد.
نشستیم برای جفت جفت شان عزاداری می کنیم.
مرد مومن آن همه کتانی و کفش مهمانی نو توی جاکفشی را رها کردی کفش های پا خورده ی مادر جان بهار مرا کش رفتی؟
برچسب:
نویسنده: پرهام پاکدل