خرید بک لینک
هیچ وقت قرار نیست قبول کنم که مادر جان بهار مثل درختی که قطعش کرده باشند، تمام شده و زمان برایش ایستاده. دوست دارم خیال کنم مادر جان بهار یک جایی توی کوچه قبلی مان زندگی می کند، با همه مان قهر کرده و آنجا تنهایی نشسته، تا همیشه، با آن مانتوی مشکی اش که تا زانو می رسید و با مقنعه می پوشید، با آن عینک گردی که قابش طلایی و قهوه ای بود و وقتی بچه بودم میزد، برای خودش زندگی می کند و گاهی که از سر کوچه رد می شوم مرا از لای پرده نگاه می کند

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 22:59

صفحه بندی