و هیچی تو زندگیم مثل قبل نیست دیگه
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 16:26
دقیقا پنج ماه از اولین صبحی که تو کانادا چشمام رو باز کردم میگذره.
خونه.خونه.خونه.
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 16:26
یک بنده خدایی در توییتر نوشته بود، وقتی پدرم مرد، چیزی که بیشتر از همه ناراحتم می کرد این نبود که در زمان حال ندارمش. بلکه این بود که وجودش حتی از آینده هم حذف شده. و حقیقتا ترسناک ترین قسمتِ از دست د
WELCOME TO MY HELL
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 16:26
تصور کنید آدم تنهایی هستید که هیچ دوستی ندارد. از خواهرها و برادرهایش محرم اسراری ندارد. رابطه خاصی هم با پدر مادرش ندارد. تصور کنید یک روز معلمتان بهتان میگوید آدم باید آنچه را برای خودش می پسندد بر
حق با تو نبود استفان
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 16:26
این کامنت از پست قبلی و مکالمه ای که بعدش صورت گرفت فکری به سرم انداخت (درواقع یاداوری کرد!) که به نظرم ارزشش رو داره که پستش کنم. اول : دامن گلدار میگه گاهی شرایط و محیط باعث میشه حس کنیم اشتباه ا
سندرم رب گوجه
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 16:26
من همیشه به تصمیم هایی که در زندگی میگیرم به چشم تردید نگاه کرده ام. یک دلیل مهمش این است که معتقدم آدم سالمی نیستم. پر از کمبود و کاستی ام. و نظر من را بخواهید، اینکه از آدم ناسالمی توقع داشته باشید تصمیم های سالمی بگیرد که تاثیر گرفته از کمبود ها و کاستی هایش نیست، مثل این است که از قوطی رب گوجه ی...
اسم
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 16:26
...اگر اینطور می بود، آن وقت لازم نبود تمام عمرت با او بجنگی تا عاقبت بهش بفهمانی تو مال خودتی نه مال او یا هیچ کس دیگر و همه ی حقی که درباره ات داشته، فقط همین بوده که اسمی رویت بگذارد که وقت به دنی
بلاد کفر، افسانه ها و حقایق (1)
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 16:26
اکنون که به قول سعدی به درخت گل رسیدم و دو سه ماه هم در حالتِ «دامن از کف برفته» وبلاگ رو رها کرده بودم به امان خدا، اجازه میخوام که کمی در مورد این درختِ گل (خارجه، بلاد کفر، کَنِدَع) براتون صحبت کنم
تا وقتی امتحانش نکنی، نخواهی دونست
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 16:26
بری اون بالا. تو ننوی وسطی. یه نفس عمیق بکشی. دستاتو باز کنی. آروم به جلو خم شی، اونقدر که ته دره رو ببینی. مکث کنی. تردید کنی. به همه احتمالات فکر کنی. شک کنی که یعنی می ارزه؟ اگه اون طور که فکر می کردم نشه چی؟ یه بار تو عمرت تصمیم بگیری قاطعانه تصمیمتو اجرایی کنی و دلهره رو بذاری کنار. و پرواز کنی...
ای گوی بلورینم
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 16:26
ماشین رو تو جا پارکش تنظیم می کنم. تو هر سه تا آینه موقعیت رو می سنجم و بعد از اینکه مطمئن شدم صاف و 90 درجه پارک کرده م، خاموش می کنم و نفسم رو با صدا میدم بیرون. همیشه وقتی روی کاری تمرکز میکنم یادم
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف/ مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:06
[آگاهنده پیش از پست: به دعوت رادیو بلاگیها و چالش من به جای تو] من که وبلاگم رو بستهام، و شما هیچ کدومتون دسترسی ندارین که برین آرشیوم رو بخونین. ولی حتماً یادتونه که کنکور دکتری دادهبودم*، رتبه
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود. خداییش دیگه.
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:06
ما رسم داریم شش ماه یه بار یه جوری سرما بخوریم که استخونای بدنمون به فریاد بیان، مجاری تنفسیمون تحصن کنن و دستگاه گوارشمون روی به اعتصاب غذای خشک بیاره. طی چهل و هشت ساعت گذشته به اندازه نیمی از ذخایر ارزی کشور دستمال کاغذی مصرف کردم و یک چهارم حجم سد کرج آبلیمو عسل نوشیدم، تو گویی خودم رو به دست سی...
دامبلدور طور
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:06
در این روزهای حساس، براتون چایی-آبلیمو-عسل-عشق آرزو دارم.
یا یکی گفته الهی داغ فرزند نبینی. مثلا.
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:06
میگم یعنی شاید یکی یه روز سر خاک یه عزیزی به مادر جان بهار گفته غم آخرت باشه و آرزوش اینطوری برآورده شده.
سورپرایز!
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:06
استیت کنونی: در حال خوردن آخرین سوپ شلغم در وطن!
با پشتِ خالی
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:06
نامبرده زندگیش رو غلتک بود، خونه داشت، کار داشت، خانواده داشت، دوست و رفیق داشت، یه بالکن پر گل و گلدون بهش ارث رسیده بود، کتابخونه داشت به چه پر و پیمونی، محله بچگیاشو هنوز خراب نکرده بودن، خیابونای
سال اول لیسانس یه پست عین همین نوشتم که لینک زن هم بازنشرش داد. از لحاظ میزان رشد شخصیتی عرض می کنم.
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:06
مشکل اساسی ای که من با خودم دارم اینه که تا هفده سالگی، هیچ تلاشی برای هیچ چیزی شدن نکردم. از این موجودات نفرت انگیزی بودم که دست به خاک میزنن طلا میشه. درس رو سر کلاس یاد میگرفتم، قطعه های پیانو رو ب
چرا عاقل کند کاری؟ چرا هموطن؟ چرا؟
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:06
نامبرده دیروز صبحونه خورده نخورده راه افتاد رفت بیمارستان، قرار بود عمل جراحی زانو ببینه از نزدیک. یه کم سرش درد می کرد، ته گلوشم می سوخت، یه قرص سرماخوردگی هم داد بالا. دیشبش با منزل دعواش شده بود، ش
سنگ زیرین آسیا باشد
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:06
بچه که بودم خواهرم زیاد اذیتم می کرد. الان اگه ازش -و از هرکسی که ما رو از بچگی میشناسه- بپرسین، تکذیب میکنه و میگه من یه سری توهماتی از بچگی دارم و به اسم خاطره قالب می کنم به ملت؛ به عنوان یک قربانی
وقتی بهت تکلیف میدن و خودت چون آهو در عسل توش می چلی
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:06
یه ویژگی خوب و یه ویژگی بد منو اسم ببرین! +کامنتاتونم جواب میدم...قول :-"
جوونی هم بهاری بود و گذشت!
-
تاریخ: 1397/1/8 ساعت: 12:48
نقل است که وقتی بچه بودم, اوقات فراغتم میرفتم تو آشپزخونه, لباسم رو میزدم بالا و با شکم میخوابیدم روی سرامیک های سرد. تا قبل اینکه از این خونه ها بخریم که کمد دیواری ندارن و مجبور بشیم کلی لحاف تشک بریزیم دور, من تنها عضو خانواده بودم که به جای پتوی پشمالو لحاف پر داشت و از تفریحات روزمره ش خزیدن زی...